مقدمه شروع ( من و ماه )

ناامید کننده انتظارات
ناامید کننده انتظارات

به ارومی پاهام رو تکون میدم. خطرناکه اما نمیتونم از امشب بگذرم. پلی کردن موزیک ، نشستن لب پنجره و نگاه کردن به ماه و ستاره ها. رویای من الان داره توسط من تجربه میشه.
خودمو تو موزیک گم میکنم. اروم شروع به همخوانی میکنم. موزیک به انتها میرسه.
چند لحظه سکوت و صدای برگ ها و خیره شدن به ماه. کلمات توی ذهنم پرواز میکنن و قفس همیشگی خودشون رو میشکنن. صدای که بهش فکر نمیکنم ، غرق طلسم ناامیدی ، زمزمه میکنه :
"در نهایت ، فقط خودم میمونم و خودم. مثل تصویری که اینجا دارم.
چی میشه اگه خودمو از اینجا پرت کنم؟
یعنی واقعا میمیرم؟ واقعا همه چیز تموم میشه؟
یا بازم‌ با خوشانسی کامل زنده میمونم؟
میگم ماه من ، تو میدونی؟ میتونی بهم بگیش؟
من دیگه نمیخوام بقیه رو نجات بدم
من دیگه‌نمیخوام زندگی بقیه رو ازشون بگیرم
نمیخوام عضوی از تاریکی یا روشنایی باشم
حتی نمیخوام یه فرد عادی باشم .
تو میدونی ماه من؟ میشه بهم جواب بدی؟
باید چیکار کنم تا به خواستم برسم؟ باید چیکار کنم تا همه چیز رو واسه ی خودم از بین‌ ببرم؟
میگم ماه من ، راهی هست که من دیگر انسان نباشم؟
من نمیخوام دیگه انسان باشم
راهی هست که تبدیل به چیزی شم که هیچکس درک نمیکنه و نمیفهمه؟
شاید اینجوری همه‌چیز بهتر‌ بشه .
میگم ماه من ، تو میتونی؟ تو میتونی بهم جواب بدی؟"
صدای زمزمه متوقف میشه. سکوت دوباره همه جا رو در بر میگیره.
احساسم رو دوست ندارم. انگار میخواد بدنم رو پاره کنه و با زجر هرچه وحشتناک تر ، به بیرون پرتاب بشه.
دیگه نمیتونم توی رویام بمونم. روی لب پنجره وایمیستم و دستمو به بالاش میگیرم تا سرم بهش برخورد نکنه.
زمزمه دوباره شنیده میشه :
"...شاید من بدنیا اومدم تا تنها باشم."
روی پاشنه پا میچرخم و وزش باد لای موهام رو احساس میکنم. چشمامو میبندم و روی زمین پا میگذارم.
فکر میکنم : "ای کاش زودتر زمان پایان برسه...زیبایی از همه چیز دردناک تره.."

و پایااانننن
اینم از مقدمه ای برای شروع سناریو نویسیممممم. انشاالله از فردا شروع میکنم البته فکر کنم یکم تغییر بدم ولی خووو برای مقدمه به نظرم همین خوب باشه^_^
چیزی میخوابن بگین خجالت نکشین دوزتان^-^

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

مقدمه شروع ( من و ماه )

۸ لایک
۰ نظر

به ارومی پاهام رو تکون میدم. خطرناکه اما نمیتونم از امشب بگذرم. پلی کردن موزیک ، نشستن لب پنجره و نگاه کردن به ماه و ستاره ها. رویای من الان داره توسط من تجربه میشه.
خودمو تو موزیک گم میکنم. اروم شروع به همخوانی میکنم. موزیک به انتها میرسه.
چند لحظه سکوت و صدای برگ ها و خیره شدن به ماه. کلمات توی ذهنم پرواز میکنن و قفس همیشگی خودشون رو میشکنن. صدای که بهش فکر نمیکنم ، غرق طلسم ناامیدی ، زمزمه میکنه :
"در نهایت ، فقط خودم میمونم و خودم. مثل تصویری که اینجا دارم.
چی میشه اگه خودمو از اینجا پرت کنم؟
یعنی واقعا میمیرم؟ واقعا همه چیز تموم میشه؟
یا بازم‌ با خوشانسی کامل زنده میمونم؟
میگم ماه من ، تو میدونی؟ میتونی بهم بگیش؟
من دیگه نمیخوام بقیه رو نجات بدم
من دیگه‌نمیخوام زندگی بقیه رو ازشون بگیرم
نمیخوام عضوی از تاریکی یا روشنایی باشم
حتی نمیخوام یه فرد عادی باشم .
تو میدونی ماه من؟ میشه بهم جواب بدی؟
باید چیکار کنم تا به خواستم برسم؟ باید چیکار کنم تا همه چیز رو واسه ی خودم از بین‌ ببرم؟
میگم ماه من ، راهی هست که من دیگر انسان نباشم؟
من نمیخوام دیگه انسان باشم
راهی هست که تبدیل به چیزی شم که هیچکس درک نمیکنه و نمیفهمه؟
شاید اینجوری همه‌چیز بهتر‌ بشه .
میگم ماه من ، تو میتونی؟ تو میتونی بهم جواب بدی؟"
صدای زمزمه متوقف میشه. سکوت دوباره همه جا رو در بر میگیره.
احساسم رو دوست ندارم. انگار میخواد بدنم رو پاره کنه و با زجر هرچه وحشتناک تر ، به بیرون پرتاب بشه.
دیگه نمیتونم توی رویام بمونم. روی لب پنجره وایمیستم و دستمو به بالاش میگیرم تا سرم بهش برخورد نکنه.
زمزمه دوباره شنیده میشه :
"...شاید من بدنیا اومدم تا تنها باشم."
روی پاشنه پا میچرخم و وزش باد لای موهام رو احساس میکنم. چشمامو میبندم و روی زمین پا میگذارم.
فکر میکنم : "ای کاش زودتر زمان پایان برسه...زیبایی از همه چیز دردناک تره.."

و پایااانننن
اینم از مقدمه ای برای شروع سناریو نویسیممممم. انشاالله از فردا شروع میکنم البته فکر کنم یکم تغییر بدم ولی خووو برای مقدمه به نظرم همین خوب باشه^_^
چیزی میخوابن بگین خجالت نکشین دوزتان^-^