دیگر نمیبینمت
گمان میکردم اکنون که فرصتی دست داده ومیتوانم در فراقت ،بسی از سوز دل، فراق نامه بنگارم اما ،همانطور که در این قریب چهل روز پس از هجرتت،انگار تمام حنجره ام از بهت این غم،یخ زد و بی صدا نالید،تمام وجودم نیز در سرمای بهت رفتنت،خشکید واز حرکت ایستاد، حتی طراوشات ذهن و روحم و حال، من مانده ام و دفتر خاطراتم ازتو به وسعت پهنه دل عاشق و بی قرارم وآخر،غمی غیر قابل تسکین که دیگر نمیبینمت
نمیپرسمت کجا میروی
سکوت میکنم تا مرا بشنوی
نمیدانمت ز پایان راه
چگونه بگویم مگر با نگاه
کجایی بی یاد من، به یادت فریاد من
ازین خواب بیدارم کن
کجایی یارا دوباره باز آ
اسیر دلهره های دیدارم کن
کجا میروی،ندیده مگیر
نگاه مرا در تماشای نادیدنت
صدا میزنم صدا کن مرا
صدایم گرفت دیگر نمیبینمت
کجایی بی یاد من، به یادت فریاد من
ازین خواب بیدارم کن
کجایی یارا دوباره باز آ
اسیر دلهره های دیدارم ام کن
نظرات