رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت ششم
به ماه ای که به زور دیده میشد نگاه کردم که زیر لایه ای از ابر ها به خواب میرفت و ظلمات جنگل را دو چندان میکرد.
اگر در جای دیگر و موقعیتی دیگر بودم خدا را بابت باران زیبا و مهرآفرینش ستایش میکردم و از او سپاسگزار میبودم؛ اما حالا بدون هیج سر پناهی، در جایی که نمیدانم کجاست، گیر افتاده بودم و نمیدانستم سرنوشت امشب من چه خواهد شد.
بوی رطوبت خاک مرا از فکر کردن وا داشت و باعث شد دست از زمین به گل نشسته، بکشم و تکیه بر تنه درخت بزنم.
ایستاده و با سر تا پایی خیس چشم گرداندم تا راه گریزی پیدا کنم که صدای امید را لحظه ای شنیدم.
لحظه ای که ساعقه جان از درختی در نزدیکی چشمانم گرفت و خاکسترش کرد و وحشت به دل طبیعت انداخت و آسمان سیاه شب را مانند روز روشن کرد، جانی به من بخشید و دیدگانم به دروازه ای افتاد.
چنگ بر امید پیدا شده ام زدم و شتابان، بدون توجه به درد پایم به سمت دروازه رفتم. نگاهم به قلعه متروکه پشت دروازه افتاد و لبخند تشکر بر لبانم نقش بست.
"خدایا ممنونم ازت... مرسی که نزاشتی امیدم ناامید بشه"
چشم گرداندم تا شاید زنگی پیدا کنم تا اهالی آن خانه بزرگ را از وجود خود باخبر سازم تا شاید کمکم کند و اجازه ورود دهند.
اما دریغ از وجود یک زنگ... با مشت بر در کوبیدم و فریاد بر سر آوردم تا شاید صدایم به کسی برسد.
یک دقیقه...دو دقیقه...شاید ده دقیقه فریاد زدم اما هیچ پاسخی نشنیدم.
خسته گوشهی دیوار، درست کنار دروازه، نشستم و سر بر زانوی خود گذاشتم و به حال خود گریستم.
نمیدانم چقدر گذشته بود که سِر شدن انگشت هایم و یخ زدن پلک هایم آه از نهادم بلند کرد.
نظرات (۱۷)