زندانی از جنسِ ابدیت'

۱۸ نظر گزارش تخلف
میشِل'
میشِل'


_میشل... بازم همون سنگینی رو حس می‌کنم.خاطراتِ قدیمی... مثلِ یه سایه‌یِ سیاه دارن می‌خزن رویِ دیوارایِ ذهنم. می‌ترسم.. می‌ترسم اگه انقدر بهشون اجازه بدم نزدیک بشن، آخرش تو روهم بینِ خودشون غرق کنن و من دیگه هیچ‌جوری نتونم صداتو بشنوم.

+هیشششش.. آروم باش. اون سایه ها فقط وقتی می‌تونن بهت دست درازی کنن که تنها باشی.. ولی تو هیچوقت تنها نیستی!

_تو چطور می‌تونی این‌قدر با اطمینان حرف بزنی؟ این درد... این حجم از گذشته.... واقعا سنگینه میشل.. گاهی فکرمی‌کنم شاید حق با خاطره‌هاست...شاید من ادم موندن نیستم.

+بزار سنگین باشه. بزار اون خاطرات هرچقدر می‌خوان فریاد بزنن... من اینجام.. این دستایِ من و حس می‌کنی؟.. تا وقتی که من اینجام، هیچ خاطره‌یِ تلخی جرات نداره بینِ ما بیاد. من اون سنگرم که حتی اگه کلِ دنیا دوروبرت فرو بریزه.. بازم سرِپا می‌مونه تا تو توش نفس بکشی.

_یعنی... یعنی حتی اگه همه‌چیزم رو ببازم، تو بازم برام می‌مونی؟...

+من موندنی ترین حقیقت زندگی ِ توام پژواک.. اگه اون خاطرات می‌خوان تورو ببرن به گذشته، من بهشون اجازه نمی‌دم.. من تورو همینجا، تویِ همین آغوش، زندانیِ خودم می‌کنم؛ یه زندانِ امن.. که دیواره‌اش از عشقِ من ساخته شده. هیچ‌کس، نه گذشته و نه حتی آینده، نمی‌تونه تورو از من بگیره. تو برایِ منی، حتی تویِ تاریک‌ترین لحظاتت.

_پس بزار همین‌جا بمونم ساحره... تویِ همین زندانی که تو برام ساختی.

+حالا چشمهاتو ببند پژواک... ببند و فقط به ضربانِ قلبِ من گوش کن. دیگه هیچ صدایِ دیگه‌ای حق نداره تویِ سرت بپیچه!

نظرات (۱۸)

Loading...

توضیحات

زندانی از جنسِ ابدیت'

۲۳ لایک
۱۸ نظر


_میشل... بازم همون سنگینی رو حس می‌کنم.خاطراتِ قدیمی... مثلِ یه سایه‌یِ سیاه دارن می‌خزن رویِ دیوارایِ ذهنم. می‌ترسم.. می‌ترسم اگه انقدر بهشون اجازه بدم نزدیک بشن، آخرش تو روهم بینِ خودشون غرق کنن و من دیگه هیچ‌جوری نتونم صداتو بشنوم.

+هیشششش.. آروم باش. اون سایه ها فقط وقتی می‌تونن بهت دست درازی کنن که تنها باشی.. ولی تو هیچوقت تنها نیستی!

_تو چطور می‌تونی این‌قدر با اطمینان حرف بزنی؟ این درد... این حجم از گذشته.... واقعا سنگینه میشل.. گاهی فکرمی‌کنم شاید حق با خاطره‌هاست...شاید من ادم موندن نیستم.

+بزار سنگین باشه. بزار اون خاطرات هرچقدر می‌خوان فریاد بزنن... من اینجام.. این دستایِ من و حس می‌کنی؟.. تا وقتی که من اینجام، هیچ خاطره‌یِ تلخی جرات نداره بینِ ما بیاد. من اون سنگرم که حتی اگه کلِ دنیا دوروبرت فرو بریزه.. بازم سرِپا می‌مونه تا تو توش نفس بکشی.

_یعنی... یعنی حتی اگه همه‌چیزم رو ببازم، تو بازم برام می‌مونی؟...

+من موندنی ترین حقیقت زندگی ِ توام پژواک.. اگه اون خاطرات می‌خوان تورو ببرن به گذشته، من بهشون اجازه نمی‌دم.. من تورو همینجا، تویِ همین آغوش، زندانیِ خودم می‌کنم؛ یه زندانِ امن.. که دیواره‌اش از عشقِ من ساخته شده. هیچ‌کس، نه گذشته و نه حتی آینده، نمی‌تونه تورو از من بگیره. تو برایِ منی، حتی تویِ تاریک‌ترین لحظاتت.

_پس بزار همین‌جا بمونم ساحره... تویِ همین زندانی که تو برام ساختی.

+حالا چشمهاتو ببند پژواک... ببند و فقط به ضربانِ قلبِ من گوش کن. دیگه هیچ صدایِ دیگه‌ای حق نداره تویِ سرت بپیچه!