اوکی_کپشن؛
بارون نمیاومد…
ولی خیابون خیس بود.
دخترک هندزفری تو گوشش بود و صدا تا تهِ وجودش میرفت.
نه گریه میکرد، نه لبخند میزد.
فقط راه میرفت… با همون نگاه آرومِ بیتفاوتی که تمرینش کرده بود.
همه فکر میکردن قویه.
و بود.
ولی قدرتش از بیحسی میاومد، نه از بیدردی.
قبلاً وقتی یکی میرفت، هزار بار دلیل میخواست.
الان فقط شونه بالا مینداخت.
میگفت: «اوکی.»
و زیر لب، خیلی آروم، یه «وُاه» کوتاه میگفت…
نه از تعجب.
از فهمیدن.
فهمیده بود بعضی آدما قرار نیست بمونن.
فهمیده بود بعضی علاقهها فقط تا یه جا واقعیان.
و فهمیده بود اگه زیادی توضیح بدی، فقط کوچیک میشی.
پس راه میرفت.
با قدمهایی که صدا نمیداد.
با قلبی که هنوز میزد…
ولی دیگه برای هر کسی تند نمیشد.
اون شب، برای اولین بار،
به جای اینکه از رفتنِ کسی ناراحت باشه…
از این خوشحال بود که خودش هنوز ایستاده.
و آهنگ تموم شد.
اما حسش نه.
کیـم سـایـونـگ~
-اوکی-
نظرات (۱۱۵)