Broken wings2*part 8

۵ نظر گزارش تخلف
نیک"(عضو سازمان جنایی)
نیک"(عضو سازمان جنایی)


ماه‌ها گذشت. کوک توی بیمارستان موند، تحت نظر. ته هر روز صبح می‌اومد، شب می‌رفت. حتی یه بار پرستارها گفتن برو استراحت کن، ته گفت: «استراحت؟ شوخی می‌کنید؟»

کوک هر روز ضعیف‌تر می‌شد. ولی شکمش هر روز بزرگ‌تر. بچه قوی بود، لگد می‌زد. ته هر شب باهاش حرف می‌زد:

«هی کوچولو، بابا رو اذیت نکن. بابا قلبه، ولی قویه.»

کوک می‌خندید، بین نفسی که سخت بالا می‌اومد.

---

**روز زایمان**

نیمه‌شب. کوک بیدار شد. درد. شدید. دستش رفت سمت شکمش. نفسش گرفت.

ته روی صندلی کنار تخت، نیمه‌خواب. کوک زمزمه کرد: «ته...»

ته چشماش رو باز کرد. یه نگاه به صورت کوک انداخت. رنگش پریده بود.

ته پرید بالا: «چی شده؟»

کوک: «درد... دارم...»

ته دکمه‌ی پرستار رو زد. دوید. دکترها اومدن. بردنش اتاق عمل.

ته پشت در موند. دستاش لرزون. روی دیوار تکیه داد. چشماش رو بست.

---
دکترها آروم کار می‌کردن. یه پرستار دست کوک رو گرفت: «نفس بکش. آروم.»

کوک نفس‌نفس می‌زد. درد بود، ولی یه حس دیگه هم بود. یه حس عجیب. نزدیک.

دکتر: «فشار بده. یه بار دیگه.»*خدایا منو ببخش*

کوک تمام قدرتش رو جمع کرد. بعد... صدای گریه. یه گریه‌ی کوچیک، نازک، زنده.

پرستار بلند کرد: «یه پسر. سالم.»

کوک سرش رو چرخوند. بچه رو آوردن سمتش. صورتش کوچیک، لرزون، چشماش بسته.

کوک لبش لرزید. اشک، بی‌صدا. دستش رو آورد، انگشتش رو گذاشت روی دست کوچیک بچه.

کوک زمزمه: «...سلام کوچولو.»

---


در باز شد. دکتر اومد بیرون، لبخند زد: «همه چیز خوبه. مادر و بچه سالم.»

ته نفس راحت کشید. زانو‌هاش سست شد. نشست روی صندلی، سرش رو گرفت. چند قطره اشک، بی‌صدا.

---

ته اومد تو. کوک روی تخت، بچه بغلش. رنگ کوک بهتر شده بود. آروم.

ته رفت کنارش، نشست. به بچه نگاه کرد. کوچیک، آروم، نفس می‌کشید.

ته آروم گفت: «...شبیه توئه.»

کوک خندید: «نه، شبیه توئه. این ابروهاش رو ببین.»

ته انگشتش رو گذاشت روی دست بچه. بچه انگشت ته رو گرفت. محکم.

ته خشک شد. چشماش خیس.

ته زمزمه: «...قویه.»

کوک سرش رو گذاشت روی شونه‌ی ته. سکوت. آروم. فقط صدای نفس‌های بچه.

ته پیشونی کوک رو بوسید: «ممنون. ممنون که موندی.»

کوک چشماش رو بست: «تو موندی. منم موندم.»

بچه توی بغلشون، خواب. اتاق آروم. بالاخره، بعد از همه‌ی اون شب‌ها، آروم.

نظرات (۵)

Loading...

توضیحات

Broken wings2*part 8

۹ لایک
۵ نظر


ماه‌ها گذشت. کوک توی بیمارستان موند، تحت نظر. ته هر روز صبح می‌اومد، شب می‌رفت. حتی یه بار پرستارها گفتن برو استراحت کن، ته گفت: «استراحت؟ شوخی می‌کنید؟»

کوک هر روز ضعیف‌تر می‌شد. ولی شکمش هر روز بزرگ‌تر. بچه قوی بود، لگد می‌زد. ته هر شب باهاش حرف می‌زد:

«هی کوچولو، بابا رو اذیت نکن. بابا قلبه، ولی قویه.»

کوک می‌خندید، بین نفسی که سخت بالا می‌اومد.

---

**روز زایمان**

نیمه‌شب. کوک بیدار شد. درد. شدید. دستش رفت سمت شکمش. نفسش گرفت.

ته روی صندلی کنار تخت، نیمه‌خواب. کوک زمزمه کرد: «ته...»

ته چشماش رو باز کرد. یه نگاه به صورت کوک انداخت. رنگش پریده بود.

ته پرید بالا: «چی شده؟»

کوک: «درد... دارم...»

ته دکمه‌ی پرستار رو زد. دوید. دکترها اومدن. بردنش اتاق عمل.

ته پشت در موند. دستاش لرزون. روی دیوار تکیه داد. چشماش رو بست.

---
دکترها آروم کار می‌کردن. یه پرستار دست کوک رو گرفت: «نفس بکش. آروم.»

کوک نفس‌نفس می‌زد. درد بود، ولی یه حس دیگه هم بود. یه حس عجیب. نزدیک.

دکتر: «فشار بده. یه بار دیگه.»*خدایا منو ببخش*

کوک تمام قدرتش رو جمع کرد. بعد... صدای گریه. یه گریه‌ی کوچیک، نازک، زنده.

پرستار بلند کرد: «یه پسر. سالم.»

کوک سرش رو چرخوند. بچه رو آوردن سمتش. صورتش کوچیک، لرزون، چشماش بسته.

کوک لبش لرزید. اشک، بی‌صدا. دستش رو آورد، انگشتش رو گذاشت روی دست کوچیک بچه.

کوک زمزمه: «...سلام کوچولو.»

---


در باز شد. دکتر اومد بیرون، لبخند زد: «همه چیز خوبه. مادر و بچه سالم.»

ته نفس راحت کشید. زانو‌هاش سست شد. نشست روی صندلی، سرش رو گرفت. چند قطره اشک، بی‌صدا.

---

ته اومد تو. کوک روی تخت، بچه بغلش. رنگ کوک بهتر شده بود. آروم.

ته رفت کنارش، نشست. به بچه نگاه کرد. کوچیک، آروم، نفس می‌کشید.

ته آروم گفت: «...شبیه توئه.»

کوک خندید: «نه، شبیه توئه. این ابروهاش رو ببین.»

ته انگشتش رو گذاشت روی دست بچه. بچه انگشت ته رو گرفت. محکم.

ته خشک شد. چشماش خیس.

ته زمزمه: «...قویه.»

کوک سرش رو گذاشت روی شونه‌ی ته. سکوت. آروم. فقط صدای نفس‌های بچه.

ته پیشونی کوک رو بوسید: «ممنون. ممنون که موندی.»

کوک چشماش رو بست: «تو موندی. منم موندم.»

بچه توی بغلشون، خواب. اتاق آروم. بالاخره، بعد از همه‌ی اون شب‌ها، آروم.