Broken wings2*part 8
ماهها گذشت. کوک توی بیمارستان موند، تحت نظر. ته هر روز صبح میاومد، شب میرفت. حتی یه بار پرستارها گفتن برو استراحت کن، ته گفت: «استراحت؟ شوخی میکنید؟»
کوک هر روز ضعیفتر میشد. ولی شکمش هر روز بزرگتر. بچه قوی بود، لگد میزد. ته هر شب باهاش حرف میزد:
«هی کوچولو، بابا رو اذیت نکن. بابا قلبه، ولی قویه.»
کوک میخندید، بین نفسی که سخت بالا میاومد.
---
**روز زایمان**
نیمهشب. کوک بیدار شد. درد. شدید. دستش رفت سمت شکمش. نفسش گرفت.
ته روی صندلی کنار تخت، نیمهخواب. کوک زمزمه کرد: «ته...»
ته چشماش رو باز کرد. یه نگاه به صورت کوک انداخت. رنگش پریده بود.
ته پرید بالا: «چی شده؟»
کوک: «درد... دارم...»
ته دکمهی پرستار رو زد. دوید. دکترها اومدن. بردنش اتاق عمل.
ته پشت در موند. دستاش لرزون. روی دیوار تکیه داد. چشماش رو بست.
---
دکترها آروم کار میکردن. یه پرستار دست کوک رو گرفت: «نفس بکش. آروم.»
کوک نفسنفس میزد. درد بود، ولی یه حس دیگه هم بود. یه حس عجیب. نزدیک.
دکتر: «فشار بده. یه بار دیگه.»*خدایا منو ببخش*
کوک تمام قدرتش رو جمع کرد. بعد... صدای گریه. یه گریهی کوچیک، نازک، زنده.
پرستار بلند کرد: «یه پسر. سالم.»
کوک سرش رو چرخوند. بچه رو آوردن سمتش. صورتش کوچیک، لرزون، چشماش بسته.
کوک لبش لرزید. اشک، بیصدا. دستش رو آورد، انگشتش رو گذاشت روی دست کوچیک بچه.
کوک زمزمه: «...سلام کوچولو.»
---
در باز شد. دکتر اومد بیرون، لبخند زد: «همه چیز خوبه. مادر و بچه سالم.»
ته نفس راحت کشید. زانوهاش سست شد. نشست روی صندلی، سرش رو گرفت. چند قطره اشک، بیصدا.
---
ته اومد تو. کوک روی تخت، بچه بغلش. رنگ کوک بهتر شده بود. آروم.
ته رفت کنارش، نشست. به بچه نگاه کرد. کوچیک، آروم، نفس میکشید.
ته آروم گفت: «...شبیه توئه.»
کوک خندید: «نه، شبیه توئه. این ابروهاش رو ببین.»
ته انگشتش رو گذاشت روی دست بچه. بچه انگشت ته رو گرفت. محکم.
ته خشک شد. چشماش خیس.
ته زمزمه: «...قویه.»
کوک سرش رو گذاشت روی شونهی ته. سکوت. آروم. فقط صدای نفسهای بچه.
ته پیشونی کوک رو بوسید: «ممنون. ممنون که موندی.»
کوک چشماش رو بست: «تو موندی. منم موندم.»
بچه توی بغلشون، خواب. اتاق آروم. بالاخره، بعد از همهی اون شبها، آروم.
نظرات (۵)