Skip to main content
۴ بازدید

  • felic
  • ^.^....negin.... *.*..(-
  • .
  • ←Y♡ИΛ→ finished
  • ❇*آنلاین ❤️ℳάrყάɱ*❇{نازنین جان کجایی دلم واست تنگ شده ♥}✨

ادامه پارت نوزدهم(بهشت تاریک)

felic
felic
منتشر شده در تاریخ ۷ شهریور ۱۳۹۸

بعد از اینکه وسایلارو جمع کردیم دوباره برگشتیم به خوابگاه.و چون همگی خیلی خسته بودیم هنوز نرسیده گرفتیم خوابیدیم.نیمه های شب بود که با صداهای عجیب غریبی که می یومد از خواب بیدار شدم.نگاهی به دورو ورم کردم شیدو که غرق خواب بود.اون سه تاهم که سرجاشون نبودند.و کریس هم بالشتش رو دستش گرفته بود و به طرز باحالی رو تختش نشسته بود فکر کنم اونم بخاطر سروصدا از خواب بیدار شده بود مثله اینکه خیلی ترسیده بود.آروم گفت-سسیل این صداها رو می شنوی؟؟
منم مثله خودش آروم گفتم-آره مثله اینکه بیرون خبراییه.
یکدفعه صدای جیغ یه دختر اومد اونقدر صداش وحشتناک بود که شیدو هم از خواب پرید و با تعجب به ما دو تا نگاه کرد.دوباره صدای جیغ اومد ولی پشت بندش صدای یه خنده وحشتناکی هم اومد.همه حسابی ترسیده بودیم که یکدفعه یکی درو باز کرد.کریس می خواست جیغ بزنه که با چیزی که دید خشک شد.کاترین با سرو و ضعی آشفته و لباسای پاره پوره در حالی که از سرو وضعش خون می چکید اومد داخل!اونقدر حالش بد بود که حتی نمی تونست حرف بزنه به سختی فقط تونست یک کلمه بگه-لارین!! و غش کرد.
کریس دستپاچه شد و رفت سمتش و با اینکه همه جاش خونی و کثیف بود ولی بازم بغلش کرد و اونو به خودش فشرد و تو گوشش زمزمه می کرد تا بیدار شه:کتی عزیزم......چیشده بیدار شو....چه اتفاقی افتاده داری منو می ترسونی.....چشاتو باز کن!!
ولی فایده نداشت شیدو هم با بهت مثله من داشت نگاه می کرد.یهو کریس سرمون داد کشید-مگه نمیبینید حالش بده زود کمکم کنین.
به خودم اومدم و رفتم سمت کریس و کتی رو ازش گرفتم.درسه رشتم موسیقی بود ولی چون پدرم دکتر بود یچیزایی بلد بودم.سریع دست به کار شدم و خونش رو پاک کردم و معاینش کردم.بعد از نیم ساعت به هوش اومد و به دور و ورش نگاه کرد.کریس هم دستشو گرفت و گفت-کتی خوبی؟؟چی شده؟؟چه اتفاقی برات افتاده؟؟بقیه کجان؟؟
یکی زدم پس کلشو گفتم-یکی یکی بپرس پسر چه خبرته؟؟
کتی یکم نگاهمون کرد و بعد گفت-