HATRED¹⁹
از دید رورا...
فردا صبح...
رورا از خواب یکدفعه پرید.... سریع گوشیش رو از جیبش در اورد و نگاه کرد ساعت شیش و نیم بود.....
با خودش: هنوز لباسای دیشبم تنمه.... دیشب انقدر مست بودم؟ ..... وای نه... نه... نه... من چیکار کردم.... اصلا من نکردم.... اون کرد.....
تمام خاطرات دیشب یادش اومد... و وحشت زده به سقف نگاه میکرد...
با خودش : خب باشه... باشه... هرچی دیشب شد... واسه دیشب بود... اشتباه بود... دیگه از امروز حتی نگاهشم نمیکنم... تمومه....
بعد از چند ساعت فکر کردن به اتفاق دیشب.. بلند شد و دوش گرفت... موهاش رو خشک کرد... میکاپ کرد... و شلوار سفید، تیشرت صورتی کمرنگ، کفش سفید، کیف صورتی و تل صورتی پوشید....
در اتاق رو باز کرد. نفس عمیقی کشید و رفت تا صبحانه بخوره ....
فلش بک به سالن غذاخوری....
پیشخدمت در رو برای رورا باز کرد....
رورا وارد شد....
دو هون : وای... دختره مست.... دیشب چیکار کردی که انقدر دیر اومدی؟
رورا هیچی...
و نشست کنار صندلی پدرش.... برادرش روبه روش بود... اما تا رورا نشست... پاشد و بدون حرفی رفت....
رورا روبه پدرش : چی شد؟
دو هون: فقط کار داشت... دیشب
رورا : پدر...
دو هون : دیشب چی شد؟
رورا : اتفاقی نیفتاد... فقط یکم طول کشید...
دو هون با لبخند عجیبی : آخه مست بودی...
رورا : از دست خانواده هامون خسته شده بودیم به خاطر همین مست کردیم...
و بدون هیچ حرفی از روی صندلی بلند شد و رفت...
نظرات (۲۱)