ش☾بی کِه پـایـان نَـداشـت

۳۶ نظر گزارش تخلف
N̶e̶b̶u̶l̶a̶ ☾
N̶e̶b̶u̶l̶a̶ ☾

من، هنوز گاهی میان ازدحام روزها، به لحظه‌هایی فکر می‌کنم که جهان برای چند نفس، آرام‌تر از همیشه بود و دو آدمِ دور، بی‌آنکه بدانند، برای هم پناهی کوچک ساخته بودند.
در آن روزها، هیچ‌چیز آن‌قدر بزرگ به نظر نمی‌رسید؛ چند کلمه، چند خنده‌ی بی‌دلیل، قصه‌هایی که شاید برای دیگران معنایی نداشتند، اما برای من تکه‌هایی از یک جهان بودند که نمی‌خواستم تمام شود.
آن لحظه‌ها شبیه ستاره‌هایی بودند که فقط در تاریکی دیده می‌شوند؛ کوتاه، دور و بی‌خبر از اینکه روزی تمام آسمانِ خاطره را روشن خواهند کرد.
شاید کسی نداند بعضی آدم‌ها چگونه بی‌صدا وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ نه با وعده‌ای برای ماندن، نه با قولی برای همیشه، فقط با چند پیام ساده و حضوری که کم‌کم آن‌قدر آشنا می‌شود که نبودنش، شکلِ دیگری از سکوت را به دنیا می‌دهد.
شبیه همان وقت‌هایی که خنده، ساده‌ترین اتفاق جهان بود و یک جمله‌ی معمولی می‌توانست تا ساعت‌ها در گوشِ دل بماند؛ انگار میان تمام آن شوخی‌ها و حرف‌های کوچک، چیزی بزرگ‌تر از خودِ کلمات پنهان شده بود.
که می‌دانست روزی همین جزئیات کوچک، بزرگ‌ترین دلتنگی آدم می‌شوند؟ همان صدا، همان شوخی، همان روایت‌های نصفه‌نیمه و همان لحظه‌هایی که آن روزها عادی بودند و امروز، ارزش یک عمر جست‌وجو را دارند.
پاییز اگر بیاید، شاید هیچکسنفهمد چرا بعضی برگ‌ها بیشتر از بقیه سنگین‌اند؛ شاید بعضی خاطره‌ها هم همین‌طورند، ظاهرشان یک مشت کلمه است، اما درونشان تمامِ روزهایی‌ست که دیگر تکرار نمی‌شوند.
╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲
Ad diem tuum natalem, silentio dies numero.
╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱
نمی‌دانم چرا بعضی رفتن‌ها، آدم را از خودش هم دور می‌کنند؛ شاید چون گاهی در دوستی، فقط دیگری را پیدا نمی‌کنیم، بلکه نسخه‌ای از خودمان را هم می‌سازیم که فقط کنار او بلد بود بخندد، حرف بزند و بی‌دلیل خوشحال باشد.
من اما هنوز آن لحظه‌ها را دور نریخته‌ام؛ جایی میان حافظه‌ام نگهشان داشته‌ام، مثل نامه‌ای که هیچ‌وقت قرار نیست فرستاده شود، چون بعضی خاطره‌ها برای رسیدن به مقصد نوشته نمی‌شوند، فقط برای اینکه ثابت کنند روزی، چیزی زیبا واقعاً وجود داشته است.
-مردم در شبی که پایان نداشت -

نظرات (۳۶)

Loading...

توضیحات

ش☾بی کِه پـایـان نَـداشـت

۹۸ لایک
۳۶ نظر

من، هنوز گاهی میان ازدحام روزها، به لحظه‌هایی فکر می‌کنم که جهان برای چند نفس، آرام‌تر از همیشه بود و دو آدمِ دور، بی‌آنکه بدانند، برای هم پناهی کوچک ساخته بودند.
در آن روزها، هیچ‌چیز آن‌قدر بزرگ به نظر نمی‌رسید؛ چند کلمه، چند خنده‌ی بی‌دلیل، قصه‌هایی که شاید برای دیگران معنایی نداشتند، اما برای من تکه‌هایی از یک جهان بودند که نمی‌خواستم تمام شود.
آن لحظه‌ها شبیه ستاره‌هایی بودند که فقط در تاریکی دیده می‌شوند؛ کوتاه، دور و بی‌خبر از اینکه روزی تمام آسمانِ خاطره را روشن خواهند کرد.
شاید کسی نداند بعضی آدم‌ها چگونه بی‌صدا وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ نه با وعده‌ای برای ماندن، نه با قولی برای همیشه، فقط با چند پیام ساده و حضوری که کم‌کم آن‌قدر آشنا می‌شود که نبودنش، شکلِ دیگری از سکوت را به دنیا می‌دهد.
شبیه همان وقت‌هایی که خنده، ساده‌ترین اتفاق جهان بود و یک جمله‌ی معمولی می‌توانست تا ساعت‌ها در گوشِ دل بماند؛ انگار میان تمام آن شوخی‌ها و حرف‌های کوچک، چیزی بزرگ‌تر از خودِ کلمات پنهان شده بود.
که می‌دانست روزی همین جزئیات کوچک، بزرگ‌ترین دلتنگی آدم می‌شوند؟ همان صدا، همان شوخی، همان روایت‌های نصفه‌نیمه و همان لحظه‌هایی که آن روزها عادی بودند و امروز، ارزش یک عمر جست‌وجو را دارند.
پاییز اگر بیاید، شاید هیچکسنفهمد چرا بعضی برگ‌ها بیشتر از بقیه سنگین‌اند؛ شاید بعضی خاطره‌ها هم همین‌طورند، ظاهرشان یک مشت کلمه است، اما درونشان تمامِ روزهایی‌ست که دیگر تکرار نمی‌شوند.
╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲
Ad diem tuum natalem, silentio dies numero.
╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱╲╱
نمی‌دانم چرا بعضی رفتن‌ها، آدم را از خودش هم دور می‌کنند؛ شاید چون گاهی در دوستی، فقط دیگری را پیدا نمی‌کنیم، بلکه نسخه‌ای از خودمان را هم می‌سازیم که فقط کنار او بلد بود بخندد، حرف بزند و بی‌دلیل خوشحال باشد.
من اما هنوز آن لحظه‌ها را دور نریخته‌ام؛ جایی میان حافظه‌ام نگهشان داشته‌ام، مثل نامه‌ای که هیچ‌وقت قرار نیست فرستاده شود، چون بعضی خاطره‌ها برای رسیدن به مقصد نوشته نمی‌شوند، فقط برای اینکه ثابت کنند روزی، چیزی زیبا واقعاً وجود داشته است.
-مردم در شبی که پایان نداشت -