Part:19 یک اشتباه پنج سال جدایی
فقط میخواست لارا رو پیدا کنه به همه ی ادم هاش دستور داد پیداش کنن و از مدیر بیمارستان خواست دوربین هارو چک کنن مارک هم اونجا بود
مدیر: بفرمایین
مارک: ممنون
فیلم با صدا بود و همه چیو فهمید انگار پاهاشو حس نمیکرد بخاطر ی دختری که ازش نیست اینهمه سال ادم های مهم زندگیش رو اذیت کرد بخاطر اون نتونست اولین قدم های کلارا رو یا بزرگ کردن بچه با لارا رو حس کنه فقط الان تنها چیزی که میخواست این بود که زیرزمین رو پیدا کنه و به لارا و کلارا کمک کنه
لارا: بیارینش
دستیار: چشم
خیانتکار: مگه نمردی
لارا: نه نمردم حتی اگه بمیرم روح میشم میام پیشت
خیانتکار: نگو که دروغ میگفتی پس چطور الان سر پایی
کلارا: ببندینش
لارا: دروغ نگفتم
لارا شکمش و دستش خیلی درد میکرد ولی بخاطر اینکه قوی باشه سر پا ایستاده بود کلارا هم نگران بود
کلارا: به هر دروغت ی انگشتت میره دقت کن
لارا: دستگاه رو وصل کنید
خیانتکار: باشه
لارا: زر بزن بابای میرا کیه؟
خیانتکار: نمیدونم
دستیار: دروغ نمیگه
کلارا: پس چرا پیش بابامه؟
خیانتکار: چون که باباش دخترشو نمیخواد فقط نقش بازی میکنه
دستیار: دروغ نمیگه
کلارا: افرین جوجه
لارا: به گذشته ات نگاه میکنم خیلی خرابه پس ۵۰ تا شلاق(خنده ی شیطانی)
کلارا: شروع کنید مامان بیا بریم
لارا: اشکالی نداره
کلارا: مامان خون میاد
لارا: اشکالی نداره
کلارا: اوکی
کلارا یادش رفته بود مامانش نباید خون از دست میداد وقتی رسیدن خونه دیدن مارک نیست و فقط میرا هست
میرا: تو مگه فردا مرخص نمیشدی؟
لارا: چیه ناراحت شدی که منو دیدی
میرا: فکر نکن بابام اینجا نیست میتونی منو اذیت کنی
کلارا: چی از زبون حیوونا نمیفهمم
میرا: ایش
لارا: ولش بریم اتاق
لارا وقتی اینو گفت از هوش رفت و کلارا زنگ زد به باباش
کلارا: بابا زود بیا خونه
مارک: چرا؟
کلارا: مامان از هوش رفت
مارک: چی منتظرم باش
بعد ۱۰ دقیقه:
مارک: زنگ بزنین دکتر بیاد
کلارا: مامان بیدارشو
میرا: فقط غش کرده چرا اینقدر نگران میشین
مارک: خفه میشی
میرا: بابایی
مارک: گمشو اتاقت
کلارا: تو ؟
دکتر: ببرینش بالا
مارک لارا رو پرنسسی میکنه و میبره اتاق
بعد ۱۵ دقیقه: لارا تازه به خودش میاد و میبینه همه دوربرش ان
کلارا: بابا مامان بیدار شد
مارک: حالت خوبه درد نداری؟
لارا: خوبم
مارک: میدونی که نباید خون از دست بدی
نظرات