مامان- کپ

۶۱ نظر گزارش تخلف
.
.

نمیشه هم کنار دریا زندگی کنی و هم از خیس شدن بترسی. اواخر شب، وقتی افکار، خاطرات و چهره های گمشده، به جای پرسه زدن، آروم آروم شنا میکنن تا برسن به ساحل ذهنم، خودمو در جایی دور از دریا تصور میکنم. مدفون، در قلب جنگلی که با ردپای آدم غریبست. لای شاخه های پر طراوات بهاری، در حال شکوفه زدن، آماده ی میوه دهی و چشم انتظار باران. سوقم میدید به سمت درخت شدن‌. هرازچندگاهی یاد عواطف بکر، پاک و بچگانه ای میفتم که در گذشته نسبت به آدما و مسائل پیش پا افتاده داشتم. و بعد، ترس وجودمو میگیره، ترس، از عواملی که تمام این لبخند های نارس رو، از لبم، با اوج خشونت کندن و با خودشون بردن. چیزی از ایده آل های تخیلِ آزاد اندیشم باقی نمونده‌. من باقی موندم و دل‌زدگی ای شدید و وحشتناک که نشونه رفته به سمت زندگی، دنیا، بشریت و آینده ی مبهمی پیش رو. و من، نه در زمان طلوع آفتاب و نه در زمان ظهور شب، چیزی نیستم جز دشتی سرشار از نامیدی. بی حاصل و لبریز از نمک. باید رفته رفته به خودم یاد بدم که در لحظه، اقدامی نکنم که بعد از گذشت باعث پشیمونیم بشه. طی این چند وقت اخیر، هستیِ کوچیکم خیلی گره خورده به لحظه زیستی و در لحظه عمل کردن. باید به خودم یاد بدم ورای این لحظه، لحظات بیشماری هستند که متاسفانه منم درشون حضور دارم. پس، بهتره قبل بی محابا دل به دریا زدن طی یک لحظه، چند لحظه بیشتر فکر کنم. چرا که زندگی، به سادگی شعار برندِ پپسی نیست. هرچند. این طرز تفکر هم، محدود بدین لحظست و احتمالا طی دقایق آتی همراهم نخواهد بود. چیزی نیستم، بجز دریاچه ای مملو از عواطف. دریا و اقیانوس و رود و جوی نه. یه دریاچه. راکدم و کشف نشده. لبریز، از احساسم. تنها چیزی که منو از گندیدن ناشی از راکد بودنم نجات میده، حرکات تو و آبتنی های وقت و بی وقتیه که در من داری. تویی که با سماجتت کشفم کردی. تویی که این دریاچه ی آرومو، با مفهوم موج، بالا و پایین و تحرک آشنا کردی. شاید جاری و روان، یا دنباله روی جریان مشخصی از خیسی نباشم، اما حضور تو، منو از راکد بودنم دور میکنه. شیرجه های تو هستن، که منو حفظ میکنن. حرکات اندام تو، منجر به چین خوردن سطح غرق کردنی من میشه. من چیزی نیستم بجز مردابی متعفن بی تو، مامان.

نظرات (۶۱)

Loading...

توضیحات

مامان- کپ

۳ لایک
۶۱ نظر

نمیشه هم کنار دریا زندگی کنی و هم از خیس شدن بترسی. اواخر شب، وقتی افکار، خاطرات و چهره های گمشده، به جای پرسه زدن، آروم آروم شنا میکنن تا برسن به ساحل ذهنم، خودمو در جایی دور از دریا تصور میکنم. مدفون، در قلب جنگلی که با ردپای آدم غریبست. لای شاخه های پر طراوات بهاری، در حال شکوفه زدن، آماده ی میوه دهی و چشم انتظار باران. سوقم میدید به سمت درخت شدن‌. هرازچندگاهی یاد عواطف بکر، پاک و بچگانه ای میفتم که در گذشته نسبت به آدما و مسائل پیش پا افتاده داشتم. و بعد، ترس وجودمو میگیره، ترس، از عواملی که تمام این لبخند های نارس رو، از لبم، با اوج خشونت کندن و با خودشون بردن. چیزی از ایده آل های تخیلِ آزاد اندیشم باقی نمونده‌. من باقی موندم و دل‌زدگی ای شدید و وحشتناک که نشونه رفته به سمت زندگی، دنیا، بشریت و آینده ی مبهمی پیش رو. و من، نه در زمان طلوع آفتاب و نه در زمان ظهور شب، چیزی نیستم جز دشتی سرشار از نامیدی. بی حاصل و لبریز از نمک. باید رفته رفته به خودم یاد بدم که در لحظه، اقدامی نکنم که بعد از گذشت باعث پشیمونیم بشه. طی این چند وقت اخیر، هستیِ کوچیکم خیلی گره خورده به لحظه زیستی و در لحظه عمل کردن. باید به خودم یاد بدم ورای این لحظه، لحظات بیشماری هستند که متاسفانه منم درشون حضور دارم. پس، بهتره قبل بی محابا دل به دریا زدن طی یک لحظه، چند لحظه بیشتر فکر کنم. چرا که زندگی، به سادگی شعار برندِ پپسی نیست. هرچند. این طرز تفکر هم، محدود بدین لحظست و احتمالا طی دقایق آتی همراهم نخواهد بود. چیزی نیستم، بجز دریاچه ای مملو از عواطف. دریا و اقیانوس و رود و جوی نه. یه دریاچه. راکدم و کشف نشده. لبریز، از احساسم. تنها چیزی که منو از گندیدن ناشی از راکد بودنم نجات میده، حرکات تو و آبتنی های وقت و بی وقتیه که در من داری. تویی که با سماجتت کشفم کردی. تویی که این دریاچه ی آرومو، با مفهوم موج، بالا و پایین و تحرک آشنا کردی. شاید جاری و روان، یا دنباله روی جریان مشخصی از خیسی نباشم، اما حضور تو، منو از راکد بودنم دور میکنه. شیرجه های تو هستن، که منو حفظ میکنن. حرکات اندام تو، منجر به چین خوردن سطح غرق کردنی من میشه. من چیزی نیستم بجز مردابی متعفن بی تو، مامان.