رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت سی و سوم
با پاهای استوار اما آهنگینش به سمت پنجره دیگر پذیرایی رفت و از میان پرده های مشکی رنگ، نگاهی به درخشندگی ماه کرد که صورتش را روشن کرده بود و تعجب برانگیز تر از آن درخشندگی صورت خودش بود که زیر نور ماه حس عجیبی را به دلم القا میکرد. حس یک مظلومیت از دست رفته که جانشینش فقط خشم و کینه بود.
لحظه ای به عقب برگشت که دوباره پشت مبل پناه گرفتم تا مبادا مرا ببیند و به اتهام تجاوز به حریم شخصی اش در همینجا سلاخی ام کند.
نگاهی به کل پذیرایی انداخت و بعداز مطمئن شدن از اینکه کسی در آنجا حضور ندارد. به سمت قفسه ی کوچک رفت و ثانیه ای در مقابلش ایست کرد و نگاهش را به آن دوخت.
از میان دفتر ها و کتاب های قفسه کاغذی بیرون کشید و نگاهش را به آن دوخت.
شاید به جرات میتوانستم بگویم که برای اولین بار چهره غمگین و درهم رفته جی را میدیدم و شوکه کننده تر از آن لبخندی بود که برای لحظه ای کوتاه روی لب های کوچکش شکل گرفت.
با تعجب به او خیره بودم که با طمأنینه به کاغذ ها و دفاتر نگاه میکرد و با لمس هر برگ و جلد آنها لبخندش جان میگرفت.
لحظه ای بیشتر سرم را بالا آوردم و با دفت تر به او خیره شدم؛ گویی در حال نوازش و حس کردن کاغذ های زیر دستش بود که چنان با حال و حرکاتی عجیب و دل انگیز آنها را لمس میکرد؛ به طوری که ناگهانی جمله ای مانند صاقعه از ذهنم گذشت و در اعماق وجودم گم شد.
اینکه" شاید جی جادویی ترین لمس ها رو بتونه از خودش به جا بزاره"
چشم هایم را باز و بسته کردم تا حواس پرت شده ام دوباره روی جی متمرکز شود که به سمت پیانو رفت و ضربه ای کوتاه به گلایه های پیانو زد و طنین موسیقی آن را برانگیخت.
از نیم رخ به او خیره شدم که با آرامش چشم هایش را بست و با لمس هر گلایه از پیانو و ضرب کوتاه موسیقی اش نفس عمیقی کشید و عطر آرامش بخشی را در اتاق پخش کرد.
نگاه کردن به این جی که در نهایت آرامش و بی آلایشی بود باعث میشد نزدیکی بیشتری به این آدم هزار رنگ را طلب کنم.
تا به حال در این دنیا تا این حد در یک آدم تضاد ندیده بودم و همین باعث شده بود آرامشی که از او منتشر میشد به وجود من هم تزریق شود و دلم بعداز مدت ها از آن لذت ببرد و کنجکاو آدم رو به رویم شود.
نظرات (۷)