HATRED²⁹
لینو از اتاق خارج شد و از پله ها پایین رفت...دوتا دست کوچولو دور کمرش حلقه زد ... خواهرش بود...
سوجین : سلام... خوبی؟
لینو : من خوبم تو خوبی؟
و بعد دستای خواهرش رو از دور کمرش باز کرد و رو به روش ایستاد ...
سوجین سری تکون داد
لینو : کی رفته؟
سوجین: فقط داداش رفته...
لینو : تو هم میای؟.
سوجین : معلومه میام ...
لینو لبخندی زد...
لینو : من برم دیگه
سوجین: نمیخوای بابا رو ببینی؟
لینو : خب.. نه
سوجین : باشه میبینمت....
سوجین میدونست حال لینو چطوریه.. هم بعد از مدت ها یه دختر پیدا کرده که بهش حس داره... و هم ناراحته چون فکر میکنه که رورا از سر اجبار باهاشه.. و هم استرس داره... چون هر لحظه امکان داره یه اتفاق بدی بیفته...
لینو بلند شد دو سمت در ورودی رفت و از عمارت خارج شد.. سوار ماشین کلاسیکی شد... و راه افتاد سمت عمارت رورا...
رسید در عمارت... بادیگارد ها در عمارت رو باز کردنند ... و لینو وارد محوطه شد... از ماشین پیاده شد و شماره رورا رو گرفت...
لینو : سلام... بیا پایین.
رورا : باشه
لینو از لحن رورا جا خورد... زیادی سرد بود... شاید این مدت سرد رفتار میکرد... اما این لحن فرق داشت...
در ورودی ساختمان عمارت باز شد... لینو چشماش 4 تا شد و دهنش باز موند... از زیبایی رورا خشکش زده بود...
رورا اومد پیش لینو ...
رورا با خنده : خوبی؟؟؟
لینو خودشو جمع و جور کرد : آره... ارههه.... من خوبم
رورا : قشنگ مشخصه....
لینو در صندلی کنار راننده رو برای رورا باز کرد... و رورا نشست.. و لینو هم جایگاه راننده نشست...
همینطور داشتند به سمت عمارت اصلی میرفتند...
لینو : چرا پشت تلفن انقدر سرد بودی؟
رورا : هیچی... همینجوری ... خانواده ها تا الان رفتن دیگه...؟؟
لینو : باید تا الان رفته باشن...
رورا : آهاا
تا رسیدن به عمارت اصلی بینشون هیچ حرفی رد و بدل نشد...
نظرات (۱۰)