Part:20 یک اشتیاه پنج سال جدایی
لارا: اعصبانی ای؟
مارک: اره
لارا: ببخشید
کلارا: بسه
لارا: باشه بابا
مارک: همه چیو میدونم
لارا: چیو
مارک: ماجرای میرا
کلارا: کی بهت گفت
مارک: از دوربین بیمارستان
لارا: وای یادمون رفت
کلارا: نظرت چیه؟
مارک: کمکتون میکنم
لارا: هان
کلارا: توروخدا شوخی نکن تو اونو از هممون بیشتر دوست داری
مارک: چرند نگو اول مامانت بعد تو
کلارا: چرا مامانم؟
مارک: چون اگه اون نبود خانواده ی ماهم نبود
لارا: چیه هان؟
کلارا: برو بابا
لارا: بچه گمشو اتاقت درس داری
کلارا: باشه بابا مامانبزرگ
لارا: گمشو
لارا با بالش میخواست بزنه که شکمش درد کرد مارک هم نگرانش شده بود
مارک: درد داری؟
لارا: نه بابا
مارک: خیلی معلومه
مارک تموم شب پیشش میمونه ماساژش میده
لارا: برو دیگه کلارا گشنشه
مارک: کلارا رو رز برده
لارا: ای رز عوضی منو ندیده
مارک: شاید کار داشته
۱ ساعت قبل:
رز: بکش کنار ببینمش
مارک: نمیزارم کسی جز من پیشش باشه
امیلی: پس کلارا چی؟
مارک: کلارا هم محدود
رز: بکش کنار
مارک: نمیرم
کلارا: چیشده اینهمه سرو صدا؟
رز: بابات نمیزاره ما بریم پیش مامانت
کلارا: به منم نمیزاره
رز: پس بیا تورو ببریم
امیلی: اره بیا بابام دلش برات تنگ شده
کلارا: منم دلم براش تنگ شده باشه میام
مارک: چقدر میمونی؟
کلارا: تا فردا ظهر برمیگردم
رز: نخیر پس فردا برمیگرده
مارک: باشه مواظب باش رز نیاد باز
کلارا: اوکی
رز: طرف کی هستی تو؟
کلارا: طرف خودم
امیلی: قهرم
کلارا: بای
مارک: بای
لارا: هوی
مارک: اه
لارا: تو وقتی اینو فهمیدی واکنشت چی بود؟
مارک:اولش اعصبانی شدم میخواستم دوتاشون رو بکشم ولی نمیدونستم باباش کیه و نمیخواستم نقشتون رو خراب کنم بخاطرمیخواستم بیمارستان و باهاتون حرف بزنم
لارا: خوب کردی هنوز نقشه ای نداریم کلارا گفت اول باید من خوب بشم بعد ولی خسته شدم
مارک: ایش ساکت باش و استراحت کن هنوز ی روزه کلارا هم درست میگه
لارا: بیا بریم پایین گشنمه
مارک: ای شکمو بیا بغلم ببرمت
لارا: چرا خودم میرم
مارک: حرف نزن
لارا: اوکی
لارا و مارک هردو خیلی خوشحال بودن حتی بخاطر ی دقیقه همه چیو فراموش کردن میرا هم داشت از حرصمیمرد
میرا: لارا مگه پا نداری (کنایه)
لارا: عزیز دلم لطفا به دست و شکمم دقت کن بعد حرف بزن
میرا: تو دهنت میگی دیگه شکمت و دستت به پات ربطی نداره
مارک: فک کنم واقعا احمقی
نظرات