Skip to main content
نماوا
۲۱۷ بازدید

  • felic
  • بستع شد (حالم بدع این روزها....میدونی درد هام خیلی زیادع....بغزع ولی اشک نی....بی صدا.....Hiroshi-kamito)
  • I am an emperor
  • استاد666-lãītø
  • Zāhrā

رمان روزی که عشق دنیا را نجات داد(پارت سوم)

felic
felic
منتشر شده در تاریخ ۱۹ آبان ۱۳۹۸

(از زبان آزرم)
هنوز اون موجود به هوش نیومده بود و منو بارانا بالا سرش نشسته بودیم و نمیدونستیم چیکار کنیم.بارانا-آزرم به نظرت بهتر نیس به پلیس تحویلش بدیم؟؟من-صب کن ما که نمیدونیم کیه!!بارانا-دقیقا بخاطر همین اینو میگم=.= یکم فکر کردمو گفتم-خوب اگه بخوایم اینکارو بکنیم اون خیلی از خودمون قوی تره مگه ندیدی؟ بارانا سرشو تکون داد و به اون نگاه کرد یدفعه یه فکری به سرم زد برگشتم و گفتم-فهمیدم چیکار کنیم! بارانا-چیکار؟؟ میخواستم بهش بگم که متوجه شدم اون موجود به هوش اومده. رو بهش گفتم-خوبی؟؟ هیچی نگفت و با تعجب بهم نگاه کرد. فک کنم نمیشنید داریم چی میگیم. یه تیکه کاغذی برداشتم و روش نوشتم"دوست داری ببرمت بیرون؟؟" دوباره سرشو به معنی آره تکون داد. بارانا برگشت سمتم و با اشاره گفت داری چه غلطی میکنی=.= بی توجه به آزرم بهش کمک کردم بیاد پایین و با هم رفتیم بیرون. کم کم شروع به توضیح دادن هم کردم- خوب اینجا سیاره ما لونیتا هسدش و اینجا شهر ارستوعه پر جمعیت ترین و پیشرفته ترین شهر لونیتا که بیشتر فعالیت های تولیدی و ما یحتاج دختران با استفاده از قدرت جادویی درخت زندگی به وجود میاریم. دوباره یه اشاره به گوشاش کرد و من یادم اومد این بدبخت کره0.0.راه افتادم و ایندفعه هیچی نگفتم اونم با تعجب به اطراف نگاه میکرد و دنبالم میومد.راه افتادم به سمت محل مسابقات شمشیر زنی جایی که همیشه می رفتم و استادم باهام کار می کرد.متوجه شدم داره بهم اشاره میکنه که ثبت نامش کنم خندیدم و راه افتادم داخل و ثبت نامش کردم. میخواستم برگردم خونه که یاد نقشه ام افتادم برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم که داشت با هیجان به محل مسابقه که دونفر داشتند میجنگیدند نگاه میکرد آیا واقعا باید اینکارو میکردم؟؟ آزرم احمق نباش باید انجامش بدی اینطوری برا اونم بهتره!!

(از زبان آذرخش)
وقتی بیدار شدم دیدم هنوز اون دو موجود عجیب دارن نگاهم می کنن . یکیشون بهم یه چیزی گفت . منم با تعجب سر تکون دادم که بگم گوش هام هنوز درست نمی شنون برام روی یک کاغذ برام نوشت می خوای بیرون رو بهت نشون بدم منم هم گفتم آره. رفتیم بیرون اون به من سیاره تازه ای رو نشون داد .سیاره کاملا مثل ما بود ولی موجوداتی که توی اون سیاره زندگی می کردند کمی با ما فرق داشتند . یک دفعه چشمم به درخت زندگی خورد کاملا مثل درخت سرزمین ما بود. من کمی فکر کردم ولی چیزی نگفتم .


ادامه در نظرات*-*