Your trace+3

۲ نظر گزارش تخلف
نیک"(عضو سازمان جنایی)
نیک"(عضو سازمان جنایی)


جونگ‌کوک داشت می‌رفت که تهیونگ صداش زد:

"وایسا."

جونگ‌کوک برگشت، لبخند مسخره‌ای زد. "چی؟ می‌خوای دستبند بزنی بهم؟ تو این وضعیت؟"
"فکر کردی نمی‌دونم چرا رد پا جا گذاشتی؟"

جونگ‌کوک یه قدم جلو اومد. "خب؟"

تهیونگ یهو دستش رو درآورد. یه گوشی کوچیک، همون فلش مموری که جونگ‌کوک تو جیبش داشت. تهیونگ تو همون برخورد اول تو راهرو، جیبش رو زده بود. بی‌صدا. حرفه‌ای.

جونگ‌کوک چشماش گرد شد. دستش رفت تو جیبش. خالی بود.


"من کارآگاهم، پسر. تو فقط یه دزد بازیگوشی که فکر می‌کنه همه‌چی بازیه."

جونگ‌کوک ایستاد. یه لحظه سکوت. بعد یواش خندید، ولی این‌بار واقعی.

"پس تو هم بازیگر خوبی هستی."

تهیونگ نزدیک شد، قد بلندش بالای جونگ‌کوک. چشم تو چشم.

"بازی قدیمی‌تر از توئه. من ده سال پیشم داشتم تو رو تعقیب می‌کردم. اون موقع اسمت «سایه» بود. یادت میاد؟"

جونگ‌کوک خشک شد. رنگ از صورتش پرید.

"تو... تو همون کارآگاهی هستی که..."

تهیونگ سرش رو خم کرد، آروم تو گوشش:

"آره. من همونم که اون شب تو بارون دیدمت. و تو فرار کردی. ولی این‌بار، راه فراری نداری."*ددی تهیونگ کارگاه کی بودی *

جونگ‌کوک نفسش بند اومد. تهیونگ برگشت، پشتش بهش، و راه افتاد.

"فردا صبح می‌بینمت. خودت میای."

جونگ‌کوک تو جا خشکش زد. قلبش تند می‌زد.

"لعنتی... تهیونگ.

دست نویس:پیشی
17:17

نظرات (۲)

Loading...

توضیحات

Your trace+3

۱۲ لایک
۲ نظر


جونگ‌کوک داشت می‌رفت که تهیونگ صداش زد:

"وایسا."

جونگ‌کوک برگشت، لبخند مسخره‌ای زد. "چی؟ می‌خوای دستبند بزنی بهم؟ تو این وضعیت؟"
"فکر کردی نمی‌دونم چرا رد پا جا گذاشتی؟"

جونگ‌کوک یه قدم جلو اومد. "خب؟"

تهیونگ یهو دستش رو درآورد. یه گوشی کوچیک، همون فلش مموری که جونگ‌کوک تو جیبش داشت. تهیونگ تو همون برخورد اول تو راهرو، جیبش رو زده بود. بی‌صدا. حرفه‌ای.

جونگ‌کوک چشماش گرد شد. دستش رفت تو جیبش. خالی بود.


"من کارآگاهم، پسر. تو فقط یه دزد بازیگوشی که فکر می‌کنه همه‌چی بازیه."

جونگ‌کوک ایستاد. یه لحظه سکوت. بعد یواش خندید، ولی این‌بار واقعی.

"پس تو هم بازیگر خوبی هستی."

تهیونگ نزدیک شد، قد بلندش بالای جونگ‌کوک. چشم تو چشم.

"بازی قدیمی‌تر از توئه. من ده سال پیشم داشتم تو رو تعقیب می‌کردم. اون موقع اسمت «سایه» بود. یادت میاد؟"

جونگ‌کوک خشک شد. رنگ از صورتش پرید.

"تو... تو همون کارآگاهی هستی که..."

تهیونگ سرش رو خم کرد، آروم تو گوشش:

"آره. من همونم که اون شب تو بارون دیدمت. و تو فرار کردی. ولی این‌بار، راه فراری نداری."*ددی تهیونگ کارگاه کی بودی *

جونگ‌کوک نفسش بند اومد. تهیونگ برگشت، پشتش بهش، و راه افتاد.

"فردا صبح می‌بینمت. خودت میای."

جونگ‌کوک تو جا خشکش زد. قلبش تند می‌زد.

"لعنتی... تهیونگ.

دست نویس:پیشی
17:17