YOU⁵⁸
لونا با عصبانیت و داد: تو... تو.... عوضی.....
افسر : آقای هیونجین لطفا خانم لونا رو ببرید داخل دفتر...
هیونجین از دست لونا گرفت و کشیدش داخل دفتر و در رو بست... و از بازوهای لونا آروم گرفت و به طرف صورتش خم شد ....
هیونجین: دختر چرا یکدفعه عصبانی شدی؟
لونا بغض کرد : من... من... دوباره اون رو دیدم... نمیخوام....
هیونجین : باشه بیا بشین حرف میزنیم....
وقتی نشستند...هیونجین لونا رو بغل کرد و آروم نوازشش کرد....بعد از چند دقیقه.... افسر وارد شد
افسر : خانم لونا.... متاسفانه باید با ما بیاید....
هیونجین : برای چی؟
افسر : میفهمید....
لونا و افسر به داخل یک اتاق بازجویی رفتند.... و هیونجین بیرون اتاق منتظر بود....
افسر : خانم لونا .. ما از مادرتون بازجویی کردیم.... متاسفانه ایشون معتقدند.... که شما پدرتون رو کشید...
لونا از تعجب چشماش گرد شد....
لونا : من! امکان نداره.... من اصلا چند ساله که اونا رو ندیدم ... و حالا برم پدرم رو بکشم....؟
افسر : خب ممکنه حرف شما درست باشه اما... ما مدرک داریم....
لونا: مدرک؟
افسر یکم با لبتاپ جلوش کار کرد و بعد لبتاب رو روبه لونا کرد و ویدیو رو پلی کرد.....
در ویدیو دختری هم قد و قواره لونا بود.... که سر تا پاش... لباس مشکی پوشیده بود.... حتی صورتش هم پوشیده بود....
لونا نزاشت ویدیو تمام شه : من این کار رو نکردم... من اصلا تحمل دیدن مرده رو ندارم.... مدرک تون فقط یه فیلمه؟ چیز دیگه ای برای ثابت کردنش ندارید.... ؟
افسر : حرفهای مادرتون هم هست... ما باید اون ها هم بررسی کنیم.. و همینطور باید بیشتر از مادرتون بازجویی کنیم... ولی متاسفانه شما فعلا باید مهمون ما باشید....
نظرات (۸)