با حرکت موس بر روی ویدیو و یا حرکت گوشی موبایل و تبلت خود می‌توانید ویدیو را به صورت 360 درجه مشاهده کنید.

پارت یازده کپ☆

۰ نظر گزارش تخلف
✧Nik✧
✧Nik✧

# عمارتِ بی‌خواب

## پارت یازدهم | دو کودک گمشده

نیک دفتر رو محکم بست و به سمت در برگشت.

«شادی، تو از کجا می‌دونی توی این دفتر چی نوشته؟»

شادی وارد کتابخونه شد.

«چون هفده سال پیش، خودم اینجا بودم.»

ندا با تعجب از جاش بلند شد.

«چی؟\! تو اون موقع چند سالت بود؟»

شادی چند لحظه سکوت کرد.

«به اندازه‌ای بزرگ بودم که بعضی چیزها رو یادم بمونه.»

نیک دفتر رو روی میز گذاشت.

«پس اون دو کودک کی بودن؟»

شادی نگاهش رو از ندا دزدید.

«یکی‌شون تو بودی... اون یکی رو نمی‌تونم بهت بگم.»

ندا با عصبانیت گفت:

«بازم پنهون‌کاری؟\!»

همون موقع، توی اتاق ستایش...

مونیکا مشغول مرتب کردن موهای ستایش بود.

ستایش خندید.

«چرا انقدر اصرار داری موهامو درست کنی؟»

مونیکا شونه رو کنار گذاشت.

«چون موهات قشنگه.»

ستایش با شیطنت گفت:

«فقط موهام؟»

مونیکا برای چند ثانیه سرخ شد.

«نه... کلاً قشنگی.»

ریحانه که تازه وارد اتاق شده بود، با شنیدن حرفشون لبخند زد.

«ببخشید مزاحم قرار عاشقانه شدم؟»

مونیکا بالش رو برداشت.

«ریحانه\! برو بیرون\!»

ستایش بلند خندید.

در کتابخونه، ندا هنوز منتظر جواب بود.

ناگهان صدای افتادن کتابی از قفسه بلند شد.

نیک به سمتش رفت.

کتاب باز شده بود و صفحه‌ای داخلش قرار داشت که انگار کسی عمداً اونجا گذاشته بود.

روی صفحه نوشته شده بود:

«کودک دوم: نیک رومانو.»

ندا آهسته زمزمه کرد:

«پس تو هم یکی از اون دو کودکی...»

نیک با ناباوری به نوشته نگاه می‌کرد.

شادی قدمی عقب رفت.

«این امکان نداره...»

ندا برگشت.

«چرا؟ چی شده؟»

شادی با صدایی لرزون گفت:

«چون طبق پرونده، کودک دوم... هفده سال پیش مرده.»

همون لحظه چراغ کتابخونه خاموش شد.

صدای دختر بچه‌ای از پشت قفسه‌ها پیچید:

«ولی من هنوز یادمه نیک چطور گریه می‌کرد...»

ادامه دارد...

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

پارت یازده کپ☆

۱۵ لایک
۰ نظر

# عمارتِ بی‌خواب

## پارت یازدهم | دو کودک گمشده

نیک دفتر رو محکم بست و به سمت در برگشت.

«شادی، تو از کجا می‌دونی توی این دفتر چی نوشته؟»

شادی وارد کتابخونه شد.

«چون هفده سال پیش، خودم اینجا بودم.»

ندا با تعجب از جاش بلند شد.

«چی؟\! تو اون موقع چند سالت بود؟»

شادی چند لحظه سکوت کرد.

«به اندازه‌ای بزرگ بودم که بعضی چیزها رو یادم بمونه.»

نیک دفتر رو روی میز گذاشت.

«پس اون دو کودک کی بودن؟»

شادی نگاهش رو از ندا دزدید.

«یکی‌شون تو بودی... اون یکی رو نمی‌تونم بهت بگم.»

ندا با عصبانیت گفت:

«بازم پنهون‌کاری؟\!»

همون موقع، توی اتاق ستایش...

مونیکا مشغول مرتب کردن موهای ستایش بود.

ستایش خندید.

«چرا انقدر اصرار داری موهامو درست کنی؟»

مونیکا شونه رو کنار گذاشت.

«چون موهات قشنگه.»

ستایش با شیطنت گفت:

«فقط موهام؟»

مونیکا برای چند ثانیه سرخ شد.

«نه... کلاً قشنگی.»

ریحانه که تازه وارد اتاق شده بود، با شنیدن حرفشون لبخند زد.

«ببخشید مزاحم قرار عاشقانه شدم؟»

مونیکا بالش رو برداشت.

«ریحانه\! برو بیرون\!»

ستایش بلند خندید.

در کتابخونه، ندا هنوز منتظر جواب بود.

ناگهان صدای افتادن کتابی از قفسه بلند شد.

نیک به سمتش رفت.

کتاب باز شده بود و صفحه‌ای داخلش قرار داشت که انگار کسی عمداً اونجا گذاشته بود.

روی صفحه نوشته شده بود:

«کودک دوم: نیک رومانو.»

ندا آهسته زمزمه کرد:

«پس تو هم یکی از اون دو کودکی...»

نیک با ناباوری به نوشته نگاه می‌کرد.

شادی قدمی عقب رفت.

«این امکان نداره...»

ندا برگشت.

«چرا؟ چی شده؟»

شادی با صدایی لرزون گفت:

«چون طبق پرونده، کودک دوم... هفده سال پیش مرده.»

همون لحظه چراغ کتابخونه خاموش شد.

صدای دختر بچه‌ای از پشت قفسه‌ها پیچید:

«ولی من هنوز یادمه نیک چطور گریه می‌کرد...»

ادامه دارد...