Skip to main content
۲۶ بازدید

  • ~❤уαѕιχιηg_єχσℓαу10❤~ {لے عضو خاندان ڪیپاپ}
  • 나는 항상 네 편이다《▪EXO~BTS▪》
  • .:M.ARMY:.
  • EXO-BTS-ZAHRA ( منعکس شده مین شوگا )
  • دریا

فیک اگه بابام بفهمه _ پارت پنجاه و نه

¸,ø¤º°`°๑۩ ⓐⓣⓞⓞⓢⓐ ⓐⓝⓓ ⓢⓔⓗⓤⓝ ۩๑,¸¸,ø¤º°`
¸,ø¤º°`°๑۩ ⓐⓣⓞⓞⓢⓐ ⓐⓝⓓ ⓢⓔⓗⓤⓝ ۩๑,¸¸,ø¤º°`
منتشر شده در تاریخ ۲۷ شهریور ۱۳۹۷

وی با خورش: لعنتی اون حتما میخواد منو لو بده! اگه به سوالای بابام غلط جواب بده چی؟
ترجیح داد بیرون نره تا با خشم باباش موقع فهمیدن حقیقت رو به رو نشه. صداهای کیم بون و کوکی که مشغول حرف زدن بودن به سختی شنیده میشد. وی با ترس لبه کابینتو چسبیده بود و منتظر بود هر لحظه پدرش وارد اشپزخونه شه و بزنتش. صدای کیم بون بلند شد.
کیم بوم: وی!
نفس وی بالا نمیومد.
کیم بون: من دارم میرم. قهوه باشه برای یه روز دیگه!
وی جا خورد. لحن کیم بون نا امید بود.زوی سریع رفت بیرون . کیم بون داشت از در خارج میشد.
وی: ح...حتما بابا. خدافظ.
زیر چشمی به کوکی نگاه کرد که داشت با کیم بون خدافظی میکرد. کیم بون که رفت، وی برگشت سمت کوکی.
وی: چی گفتین؟
کوکی با لبخند گفت : نشنیدی؟
وی: عصبانیم نکن کوکی! درست مثل آدم بگو چی گفتین؟
کوکی یه تای ابروشو بالا داد و گفت: الان منم که میتونم عصبانی شم! نه تو! حالا برگ برنده دست منه!
وی: کوکی! بگو!
کوکی پوزخندی زد و همونطور که میرفت تو اشپزخونه گفت: چی میگفتم خب؟ همونایی که خودت تو اتاق گفتی. من بیدار بودم پس فهمیدم که دیشب کتک خوردم و پیش تو اومدم.
وی نعسشو هوف کرد و دنبال کوکی رفت داخل اشپزخوته. کوکی داشت برای خودش قهوه میریخت.
وی: پس لو ندادیم؟
کوکی خندید و گفت: چرا باید اینقدر زود برگ بردنمو از دست میدادم؟
وی هنگ کرد.
کوکی بهش نگاه کرد و با همون لبخندش گفت: حالا حالاها میتونم از این موضوع سود ببرم. بابات نمیدونه تو با من رابطه داری پس......
قهوه ی توی لیوانشو مزه مزه کرد و گفت: چی میشه اگه بفهمه؟
چشمکی زد و همونجور که قهوه ش رو سر میکشید از اشپزخونه خارج شد. وی دستشو تو موهاش فرو برد. لعنتی! کوکی میخواست باهاش بازی کنه. اون لحن تهدید آمیزش ، اون نگاه پر از حس انتقامش و اون لبخند کذاییش، وی رو میترسوند. هنوز تو همین حال و هوا بود که زنگ خونه ش دوباره به صدا درومد. با تعجب رفت سمت در و بازش کرد.
مرد : صبح بخیر. آقای کیم تهیونگ؟
وی: بله خودمم!
مرد پاکتی رو داد دست وی و گفت: لطفا اینجارو امضا کنین.
وی با تعجب برگه مرد رو امضا کرد و پاکت رو گرفت.
وی: این چیه؟
مرد: نمیدونم به من گفتن اینو به شما بدم.‌ ‌ فعلا!
مرد رفت. وی همونجور که با تعجب به پاکت خیره بود درو بست. بازش کرد . یه برگه کاغذ بود. کوکی با تعجب به وی، که هر لحظه نا امیدتر میشد، نگاه کرد.



گزارش تخلف