-کپشن- "Billi jean"
صدا های اطرافش کلافهاش کرده بودن پس صدای آهنگش رو زیادتر کرد تا حداقل اون ها رو "کمتر" بشنوه.
این صدا ها مسیر رو براش طولانی تر کرده بودن و هیچ جوره نمیتونست ازشون فرار کنه. پناه بردن به آهنگ به پایان رسوند و فقط وانمود کرد داره به آهنگ گوش میده؛ اما در حقیقت حواسش جمعِ جمع بود.
بلاخره تموم شد؛ صدای آهنگشو تا آخر زیاد کرد و از ماشین پیاده شد. "Billi jean" مایکل جکسون به راه رفتنش ریتم خاصی میداد.
درحالی که داشت به پاهاش نگاه میکرد، در رو باز کرد و وارد شد. با نگاه کردن به تناسبِ رنگ بین شلوار کرم و آلاستار سفیدش لبخندی زد و چیزی تو ذهنش تداعی شد؛ "متفاوت باش و تغییر نکن".
اون لحظه حسِ عجیب ولی خوبی داشت که شاید بشه اسمش رو استقلال گذاشت.
داشت به طرف خونه میرفت که چیزی توجهش رو جلب کرد. قطره های خون رو زمین. تازه بنظر میامدن ولی خوب که نگاه کرد انگار لخته شده بودن.
تقریباً در شعاع یک متر با فاصلهی کمی از هم قرار داشتن. ردشون تا یجایی و تو یه محوطه متوقف شده بود.
از نظرش هاله هایِ خون رنگِ جذابی داشتن و همینطور که تو نورِ آفتاب میدرخشیدن ازشون عکس گرفت.
احتمالاً کار یه کلاغ بود ولی اون با دیدن این صحنه به فکر فرو رفته بود. داشت با خودش فکر میکرد شاید بهتره فقط به یک کارشناس صحنه ی جرم تبدیل بشه؟...
با دست هایِ پُر وارد خونه شد و همهی چیز هایی که تو دستش بود رو یه گوشه رها کرد؛ کلاهش و در ادامه عینکش رو برداشت و اونها روی دستهی کاناپه گذاشت.
داشت با سرعت و البته مقدار قابل توجهی هیجان به سمت اتاقش هجوم میبرد که قسمتی بین بازو و شونه اش به چهار چوبِ در برخورد کرد و دردِ بدی رو تو اون ناحیه بجا گذاشت.
درحالی که داشت لباس هاش رو عوض میکرد تو فکرِ این بود که امروز، روزِ خوبی برای عاشق شدنه. مدتی میشد عشقِ معادلات ریاضی رو تو وجودش حس نکرده بود. غرق افکارش بود که چیزی توجه اونو به خودش جلب کرد؛ و اون چیزی نبود جز قرمزی و کوفتگیِ بازوش که تو آینه بهش خیره شده بود. دستی روش کشید و اون رو با آستین تیشرتش پوشوند و هم زمان از اتاق و افکارش بیرون امد.
-تارو
نظرات