Midnight Breaths**cap
اسمش کمرنگ شد، مثل خطی که باران روی شیشه میکشد. عکسهایش رفتند ته گالری، مثل غرقشدگانی که کسی دست تکان نمیدهد.
وقتی برگشت، فهمیدم هیچچیز تمام نشده. فقط خاک رویش نشسته بود. یک نگاهش کافی بود که دو سال بریزد پایین، مثل دیواری که رنگش تازه بود اما از درون ترک داشت.
قلبم لرزید. نه از شوق، از ترس. از ترسِ اینکه دوباره همان آدم بشوم که پشت پنجره منتظر میماند.
نمیبخشمش. نه از سرِ کینه، از سرِ ترس. چون بخشیدن یعنی دوباره باور کنم که میماند. یعنی دوباره یک صبح بیدار شوم و ببینم نیست — و اینبار دیگر نمیتوانم بلند شوم.
عشقش عذابم میدهد. هر روز. مثل بغضی کهنه در گلو، مثل زخمی که خوب نمیشود، فقط یاد میگیری با آن زندگی کنی.
و بدترین قسمت؟ هنوز دوستش دارم. هنوز. و همین، هر شب خفهام میکند;
نظرات