Part:17 یک اشتباه پنج سال جدایی
مارک: کجا رفته بودی ؟چرا رنگت پریده؟
کلارا: هیچ جا یکم حالم خوب نیست
مارک: مطمئنی
کلارا: اره
میرا: بابایی بیا بریم بستنی بخریم
کلارا وقتی حرف بابایی رو شنید بیشتر فکرش مشغول شد میخواست به مامانش زود به خودش بیاد و اینو بهش بگه ولی هنوز نمیتونست به کسی بگه
مارک: اوکی بریم
میرا: هورا
مارک: دخترم تو چی میخوای؟
کلارا: هیچی
مارک: واقعاحالت خوبه؟
کلارا: اره
میرا: برو که بریم
پرستار: شما همراه خانم مارس هستین؟
کلارا: بله
پرستار: خانم مارس رو به اتاق داریم منتقل میکنیم همه ی ازمایش ها و نشانه های بدن سالم و نرماله
کلارا: خیلی ممنون
بعد ۵ دقیقه لارا رو به اتاق منتقل کردن و لارا بیدار شده بود دارو ها روش تاثیر گذاشته بودن ولی میتونست خوب فکر کنه
کلارا: سلام مامانی درد داری؟
لارا: نه دخترم ببخشید نگرانت کردم چرا رنگت پریده؟
کلارا: مامان ی چیزی فهمیدم که خیلی مهمه وقتی خونه رفتیم حرف میزنیم
لارا: اوکی
وقتی بعد ۵ دقیقه مارک و میرا برگشتن و دیدن که نه لارا تو icu هست و کلارا تو صندلی نشسته با خودش فکر های بدی کرد و فورا پرستار رو صدا کرد
مارک: پرستار!
پرستار: بله چیشده؟
مارک: زن و بچم کجاست؟
پرستار: زنتون رو به اتاق منتقل کردیم دخترتون هم پیششه
مارک: واقعا
پرستار: واقعا
مارک: کدوم اتاق؟
پرستار: طبقه ی ۳ اتاق ۱۲۴
مارک: ممنون
مارک و میرا بدو بدو رفتن به طبقه ی ۳ مارک همش داشت دنبالداتاق میگشت و وقتی پیدا کرد زود وارد اتاق شد
مارک:لارا
لارا: چیشده؟
مارک: دلم برات تنگ شده بود
لارا: اره حتما
کلارا: بابا واقعا نگرانت شده بود
لارا: چی بهش بابا میگی
مارک: اره
میرا: سلام زنده موندی
کلارا: نکنه خیلی مشتاق بودی بمیره
میرا: نه خیلی هم ناراحت شدم
کلارا: اره حتما به جون عمت
میرا: بابا
مارک: بس کنید زنم باید استراحت کنه
لارا: کلارا چیشده درست حسابی بگو خیلی مشکوک میزنی
مارک: بگو چیشده
میرا: مگه چی میتونه بهش بشه نگران نباشین پوست کلفته
لارا: تو ی لحظه زبون به قفس بذار
کلارا: مامان خوب شو بهت میگم چیزی که قراره بهت بگم خیلی مهمه
مارک: کلارا به من بو
کلارا: نمیتونم دلم میخواد مامان خوب شد بگم
لارا: پس کی مرخص میشم
مارک: هنوز فک کنم مس فردا مرخص شی
لارا: من چطور صبر کنم
کلارا: مامان صبر کن چون خیلی لازمی
مارک: مامانت هنوز نمیتونه ۲ ماه کار های سنگین کنه و از تخت بیاد بیرون
نظرات (۲)