قسمت ۶ داستان (نگاه تو) کپ
مرز_
جونگوون پیامش را پاک کرد.به جای آن یه پیام دیگه فرستاد.
متن پیام:
«سلام هانا.فردا صبح بیا به
بوستان بُک هانسان(یه مپ هم
فرستاد
چون جای خاصی در نظر داشت که
هیچکس اونجا نیست).»
و هانا هم خیلی طول نکشید که پیامش را دید.
هانا جواب داد.
پیام هانا:
«حالا چرا اون جا؟»
جونگوون پیامش را خواند ولی جوابش را نداد.فقط گفت:
پیام جونگوون:
«فقط بیا.»
خونه ی هانا_همون لحظه
هانا(با خودش):«چرا من رو به وسط یه بوستان که هیچکس اون جا نمیره دعوت کرد؟این همه جا هست......اصلا چرا من رو دعوت کرده؟.......یعنی چیکار داره باهام؟»
تقریبا هانا کل روز درگیر بود که جونگوون چرا او را به اونجا دعوت کرده.
روز بعد_
ساعت:7:00
قرارشان ساعت 7:30 بود.
خونه ی جونگوون_
تقریبا آماده رفتن.
جونگوون:«خب،دیگه باید برم.»
خونه ی هانا_
هانا هم آماده رفتن بود.
هانا:«حس خوبی به این قرار ندارم.خب،دیگه باید راه بیفتم»
بوستان بک هانسان_
جایی که جونگوون انتخاب کرده قسمتی از بوستان بود که هیچکس اونجا نبود.
جونگوون منتظر هانا ایستاده بود.بر خلاف انتظار هانا برای یک محیط دوستانه،هوا به طرز عجیبی سرد است،حتی برای این فصل.جونگوون کاملا آماده است،لباس هایش ساده اند.
هانا رسید.او کاملا در وضعیت (ملاقات دوستانه کوتاه) است .
هانا:«جونگوون ،اینجا چرا؟هوا به طرز عجیبی سرد شده فکر کردم به یه کافه
یا جایی امنتر بریم.»
جونگوون(با صدایی آرام و یکنواخت،بدون آن لرزش معمول):«نه.اینجا امن ترین جا است، هانا.
هانا:«چیزی شده؟چرا اینقدر ساکتی؟»
جونگوون:«نه همه چیز مرتب است.فقط... دارم به همه چیز فکر میکنم.»
مکث جونگوون طولانی تر از حد معمول است.هانا متوجه میشود این یک بازی نیست.
هانا:«پس چرا اینقدر تو فکری؟»
جونگوون:«هانا...»
هانا:«چیه؟»
جونگوون:«منو ببخش.»
هانا(با ترس):«برای چی؟»
جونگوون:«برای اتفاقی که قراره بیفته.»
قسمت ۵_نگاه تو
نظرات