P14¹⁰
قامت هیونجین توی چارچوب در ظاهر شد. موهای سیاهش چشم هاش رو پوشونده بود و جز زخم لبش هیچی از صورتش پیدا نبود.
هیونجین-
هیونجین سرش رو بالا نیاورد و نگاهش نکرد. امکان نداشت چشمش به چشم های فلیکس بیوفته و طاقت بیاره و نره جلو تا بغلش کنه.
فقط آروم و بی حرف در رو باز پشت سرش رها کرد و به داخل رفت و امیدوار بود فلیکس پشت سرش به داخل نیاد. با جواب ندادن به زنگ ها و پیام هاش امیدوار بود بتونه حرف زدن باهاش رو به تعویق بندازه تا وقتی که بتونه افکارش رو جمع و جور کنه و بفهمه چه غلطی باید بکنه اما حالا فلیکس اینجا بود تا هیونجینی رو ببینه که شلخته و بهم ریخته روی مبل نشسته و بدون اینکه نگاهش کنه به دیوار رو به روش زل زده.
فلیکس انتظار این استقبال رو از هیونجین نداشت. همچنین انتظار یه خونه نیمه تاریک بهم ریخته با بطری های الکل خالی رو میز و تلویزیون خاموش. خونه هیونجین همیشه تمیز و نورانی بود و صدای تلویزیون توی بگراند همیشه به گوش می خورد. فلیکس راهش رو توی تاریکی پیدا کرد و کنار هیونجین روی مبل نشست صدای بارون بهاری پرتگرگی از پشت پنجره نیمه باز به گوش می خورد.
پست بعدی...
نظرات