"افکار"
افکار انسان موجودات عجیبیاند؛
نه دیده میشوند
و نه لمس میشوند،
اما گاهی سنگینتر از هر باری
بر روح آدمی مینشینند.
در آغاز،
تنها جرقهای کوچکاند—
سؤالی گذرا،
یا خاطرهای کوتاه.
اما ذهن،
این اتاقِ همیشه بیدار،
به آنها مجال میدهد بمانند.
و افکار،
وقتی بمانند،
آرامآرام ریشه میدوانند.
یکی به دیگری گره میخورد،
و دیگری به سومی،
تا آنکه ناگهان
انسان خود را در جنگلی از اندیشهها مییابد.
بعضی از آنها
نرم و آراماند؛
مثل نسیمی که از کنار روح عبور میکند.
اما برخی دیگر…
سخت و تاریکاند.
آنها شبها بیدار میمانند
وقتی که جهان خوابیده است،
و در سکوت
با صدایی آهسته اما خستگیناپذیر
در ذهن تکرار میشوند.
و چنین است
که گاهی بزرگترین زندان انسان
نه دیوار دارد
و نه در.
تنها
چند فکرِ سمج است
که راهِ رفتن را
در ذهنش
بستهاند.
نظرات