رمان افسانه_ی فارِلین☯︎ پارت 6

۱ نظر گزارش تخلف
⚡︎abîme
⚡︎abîme

پارت ششم: هفت روز ☯︎

صبح، اولین چیزی که به یاد نراث آمد، گیرهٔ مارشکل بود.

چشم‌هایش را باز کرد و چند لحظه به سقف خیره ماند.

بعد ناگهان نشست.

«گیره...»

دستش را روی موهایش کشید.

گیره دیگر آنجا نبود.

همان لحظه همه‌چیز را به یاد آورد.

کوچهٔ تاریک.

مبارزه.

سلوانر.

و لحظه‌ای که گیره روی زمین افتاده بود.

نراث دستش را روی صورتش گذاشت.

«نه...»

یادش رفته بود آن را از سلوانر پس بگیرد.

حالا اگر امروز به آکادمی می‌رفت، اولین چیزی که سلوانر می‌توانست از او بپرسد، همان گیره بود.

و اگر سؤال‌های بیشتری می‌پرسید...

ممکن بود همه‌چیز لو برود.
نراث چند لحظه در سکوت نشست.

بعد تصمیمش را گرفت.

امروز به آکادمی نمی‌رفت.

فردای آن روز هم نرفت.

روز سوم، هنوز در اتاقش ماند.

روز چهارم، وقتی صدای زنگ آکادمی از دور به گوشش رسید، برای لحظه‌ای دلش خواست دوباره لباس‌های برادرش را بپوشد و به آنجا برگردد.

اما تصویر گیرهٔ مارشکل دوباره در ذهنش آمد.

نه.

هنوز نه.

روز پنجم گذشت.

روز ششم هم.

و در تمام این مدت، گیرهٔ مارشکل در دست سلوانر باقی مانده بود.

سلوانر هر روز صبح، هنگام تمرین، ناخودآگاه نگاهش به دروازهٔ آکادمی می‌افتاد.

روز اول فکر کرد نراث دیر کرده است.

روز دوم تصور کرد شاید بیمار شده.

روز سوم دیگر متوجه غیبتش شده بود.

اما روز هفتم، وقتی دوباره وارد محوطهٔ تمرین شد و جای همیشگی نراث خالی بود، ایستاد.

یکی از شاگردان که کنار او ایستاده بود گفت:

«سلوانر، نمیای؟»
بقیش این جا جا نشد تو نظر ها گذاشتم

نظرات (۱)

Loading...

توضیحات

رمان افسانه_ی فارِلین☯︎ پارت 6

۵ لایک
۱ نظر

پارت ششم: هفت روز ☯︎

صبح، اولین چیزی که به یاد نراث آمد، گیرهٔ مارشکل بود.

چشم‌هایش را باز کرد و چند لحظه به سقف خیره ماند.

بعد ناگهان نشست.

«گیره...»

دستش را روی موهایش کشید.

گیره دیگر آنجا نبود.

همان لحظه همه‌چیز را به یاد آورد.

کوچهٔ تاریک.

مبارزه.

سلوانر.

و لحظه‌ای که گیره روی زمین افتاده بود.

نراث دستش را روی صورتش گذاشت.

«نه...»

یادش رفته بود آن را از سلوانر پس بگیرد.

حالا اگر امروز به آکادمی می‌رفت، اولین چیزی که سلوانر می‌توانست از او بپرسد، همان گیره بود.

و اگر سؤال‌های بیشتری می‌پرسید...

ممکن بود همه‌چیز لو برود.
نراث چند لحظه در سکوت نشست.

بعد تصمیمش را گرفت.

امروز به آکادمی نمی‌رفت.

فردای آن روز هم نرفت.

روز سوم، هنوز در اتاقش ماند.

روز چهارم، وقتی صدای زنگ آکادمی از دور به گوشش رسید، برای لحظه‌ای دلش خواست دوباره لباس‌های برادرش را بپوشد و به آنجا برگردد.

اما تصویر گیرهٔ مارشکل دوباره در ذهنش آمد.

نه.

هنوز نه.

روز پنجم گذشت.

روز ششم هم.

و در تمام این مدت، گیرهٔ مارشکل در دست سلوانر باقی مانده بود.

سلوانر هر روز صبح، هنگام تمرین، ناخودآگاه نگاهش به دروازهٔ آکادمی می‌افتاد.

روز اول فکر کرد نراث دیر کرده است.

روز دوم تصور کرد شاید بیمار شده.

روز سوم دیگر متوجه غیبتش شده بود.

اما روز هفتم، وقتی دوباره وارد محوطهٔ تمرین شد و جای همیشگی نراث خالی بود، ایستاد.

یکی از شاگردان که کنار او ایستاده بود گفت:

«سلوانر، نمیای؟»
بقیش این جا جا نشد تو نظر ها گذاشتم