Skip to main content
۱۷ بازدید

  • EXO-BTS-ZAHRA ( منعکس شده مین شوگا )
  • دریا
  • 나는 항상 네 편이다《▪EXO~BTS▪》
  • >>MOOHADESSS_SAABAA<<
  • .:M.ARMY:.

فیک اگه بابام بفهمه _ پارت شصت و هشت

¸,ø¤º°`°๑۩ ⓐⓣⓞⓞⓢⓐ ⓐⓝⓓ ⓢⓔⓗⓤⓝ ۩๑,¸¸,ø¤º°`
¸,ø¤º°`°๑۩ ⓐⓣⓞⓞⓢⓐ ⓐⓝⓓ ⓢⓔⓗⓤⓝ ۩๑,¸¸,ø¤º°`
منتشر شده در تاریخ ۳۰ شهریور ۱۳۹۷

یهو جی هوپ با مشت کوبید وسط پای وی. وی چیزشو چسبید و پاهاشو جمع کرد.
وی: عااااخ مادر گاییدیم!
رو زمین ولو شد.
جی هوپ رو به رپمان گفت: انتقامتو گرفتم داداش!
رپمان خندید و واسه جی هوپ بوس فرستاد.
رپمان: قبولت دارم!
جین: مسخره بازی در نیارین دیگه! حالا باید چیکار کنیم؟
شوگا: میریم واسه عکس بعدی! میریم سوار دوچرخه هایی میشیم که همیشه باهاشون از مدرسه برمیگشتیم.
جی هوپ: عاااره! این خیلی نوستالژی و جالبه. قشنگ کونشو میسوزونه!
همه باهم : حلههههههههه!

وی عکسشون رو که همه سوار دوچرخه بودن رو توی توییتر آپ کرد و زیرش نوشت: یادش بخیر همیشه با این دوچرخه ها برمیگشتیم خونه....خیلی ساده و لذت بخشه!
و درست ۵ دقیقه بعد اپلود این عکس، جیمین یه عکس دیگه پست کرد که پشت ماشین گرون قیمتش نشسته بود و سقف ماشینش هم باز بود و زیرش نوشت: عاشق تجملاتم!
بچه ها با عصبانیت به عکس خیره شده بودن.
جی هوپ: مرتیکهههه دیووث عوضیییی! این چرا پشیمون نمیشه؟
شوگا: اومدیم کونشو بسوزونیم کون خودمون سوخت! ماشینشو ببین آشغاااللللل!
جین: عااااقا یعنی چییییی؟ نامرررردیه!
وی با حرص گفت: هیچ وقت فکر نمیکردم مجبور شم اینکارو کنم ولی.......
به بچه ها نگاه کرد.
وی: بیاین از اخرین شانسمون هم استفاده کنیم.

وی یه عکس دیگه توی توییتر آپ کرد. یه عکس قدیمی دسته جمعی از همشون که کنار یه پل ایستادن و عکس گرفتن. جیمین سمت چپ تصویر بود و همه خیلی خوشحال و شاد بودن و لبخندای گشاد داشتن. وی جیمین رو کات کرد و عکس جدید رو گذاشت تو توییتر و چیزی زیرش ننوشت.

جیمین داشت با خودش میخندید.
جیمین: هه هه هه حتما کوناشون حسااابی سوخته !
گوشیشو برداشت و توییترو چک کرد. با دیدن عکس جدید وی شکه شد.
جیمین: این....این عکس.......
اخماشو کشید توهم و با حرص گفت: لعععععنت! اونا منو کات کرررردن؟؟؟؟؟؟؟
مشتشو کوبید رو میزش که یهو گوشیش صدا داد.
به صفحه گوشیش نگاه کرد . شوگا توی توییتر براش کامنت گذاشته بود: اوه انگار بهت خوش میگذره. این عالیه. ماهم خونه جین جمع شدیم و حالمون خوبه. عروسیت هم تبریک میگم!
جیمین: هه....فقط همینو میتونی بگی؟ میخواین حرص منو درارین? میدونم چیکارتون کنم!
به ساعت نگاه کرد. ۸ شب بود. از جاش بلند شد و رفت از دفترش بیرون و همونجور هم با یک نفر تماس گرفت.



گزارش تخلف