کپشن قسمت اول داستان POOLS[استخرها]
اسم:استخر های پشتی
داستان از جایی شروع میشه که یک دختر به نام<<مینی>> تصمیم میگیره در یک روز تابستانی به استخر معروف شهر بره،بزرگ ترین استخر دنیا
پدرش <<استیو>> تصمیم گرفت این هفته جمعه مینی را به استخر شهر ببرد.
روز جمعه رسید و مینی و استیو به استخر رفتند،وقتی مینی وارد شد همه جا عجیب بود!دیوار های تنگ،سفید،فضایی خیلی بزرگ و خلوت!.
مینی یک استخر کوچیک و کم عمق دید و رفت توش ولی وقتی صورتش را زیر آب برد اتفاق عجیبی افتاد!همه جا تاریک شد،مینی فهمید تنهاست،صداش اکو میشد و فهمید که وارد هزار تو شده است ولی با یه تغییر،این که اون هیچوقت نمیتواند از این هزار تو بیرون بیاید!
آنقدر ادامه داد تا به تونل های تاریکی رسید!کامل کامل تاریک تاریک بود،از اونجا صدای نفس کشیدن خودش انگار صدای یک آهنگ خیلی بلند بود،یه گودال بزرگ تاریک تاریک پیدا کرد،پیش اون نرفت چون ازش خیلی میترسید!
ادامه داد و ادامه داد ولی به چیزی غیر از یک سرسره ی آبی پیدا نکرد،سوار سرسره شد،ادامه و ادامه پیدا کرد ولی مینی متوجه شد که به آخر نمیرسد!!!بعد کلی مدت به آخر رسید و به یه دریا رسید!کمک خواست و کمک خواست ولی انگار وسط زمین در اومده!!
کم کم ناامید شده بود از زندگی و خودش را خفه کرد،بیدار شد و ناگهان…
*قسمت اول*
نظرات