"درد" تو...
عشق برای من هیچ چیز نبود جز "امری ناچیز"...
ولی آیا واقعا عشق چیست؟
"تو"...؟
چشمانت؟
دست هایت؟
خودت میدانی که من هیچوقت فکر نمیکنم عاقلتر از آنم که فکر بکنم!
اما بعد از چشمان تو.. افکارم مرا خفه کرد!
خیابان.. باران.. اتاق های قدیمی مدرسه و روزهای زمستانی که مه انتهای خیابان را میگرفت..همه و همه نام تورا و خاطرات تورا برایم تداعی میکنند!
هنوز هم مرا میسوزانی..
من محرم راز تو نبوده ام..تنها و فقط در سکوت ناظر تو بوده ام!
"سکوت"در کنار تو ملودی نوستالژی وجودیت منه!!
_Señorita_
نظرات (۷)