پارت-۵۶
زبونممو در اوردم:تا تو باشی به من نگی بادمجون
علی:تو بگی خیار عیب نداره من بگم بادمجون عیب داره؟!
-اره عیب داره
علی:پرویی به مولا
ارام جون:خوب ارزو خداحافظی کن بریم ساک تو جمع کنی دیر میشه عزیزم
-اها باشه ارام جون
سمت عمه اینا رفتمو باهمشون خداحافظی کردم و رفتم بغل مهیا همیشه میخواسم برم مسافرت یا اون بره گریه میکرد:بیشور زود برگردیا دلم برات تنگ میشه زودی بیا انتر
-اههه جمع کن ابغورتو ان خشک دو روزه برمیگردم
اونم بهد فین فینش ولم کرد با علی و سینا و کاکا ام خداحافظی کردیمو رفتیم خونه ساک کوچیکمو در اوردمو ۳ تا سویشرت و شلوار و نیم تنه و لباس خونگی اوردم و گذاشتم تو ساک باهمون لباسا رفتم پایین نخودا و مامان و بابا با ماشین بابا رفتنو منم با ماشین امیر رفتم پشت نشستم و یه پتو مسافرتی گذاشتم زیر سرم یکیم روم انداختم:چرا عقب؟
-با من حرف نزنیا امیر وگرنه تیکه پارت میکنم
امیر:چرااا باز چکار کردم خبر نعرم؟
-خوبم خبر داری عاشق شدیو به من نگفتی
امیر:بلههه؟عاااشق؟مننن؟کیییی؟
-امیر در طولیه رو ببند تا جرش ندادم
امیرم دید وۻیعت خطریه چیزی نگفت از اینجا تا شهرستان۸-۷ ساعت راه بود منم یه بدی داشتم راهای طولانی که میرفتم حالت توهع میگرفتم اینو از مامانبزرگم به ارث بردم قرص ضد حال تهوعمو خوردمو چشامو بستمو خوابیدم
***
امیر:ارزو؟ارزو خانم؟عزیزم؟فنچول؟بلند شو رسیدیم
چشامو باز کردمو با اخم و تخم به امیر از ماشین پیاده شدمو رفتم خونه مامانبزرگ درو زدیم که دایی احمدم درو باز کرد پریدم بغلش یه سال بود ندیده بودمش انقدر ماچش کردم که خسته شدمو رفتم تو با مامانبزرگ و بابابزرگم ماچ ماچکی کردمو رفتم اتاق داییم لباسامو با یه تیشرت شلوارک که تا پایین زانوم بود پوشیدم و موهامم دم اسبی بستمو رفتم بیرون جمع همگی جمع بود:)
بابابزرگم اسمش مراد هست و ۵۷ سالشه و مامانبزرگم اسمش مینو هست و۵۶ سالشه چهار تا پسر دارن و یه تک دختر که مادر بنده هست' دایی محمدم بچه اولشه و ۳۸ سالشه و زنداییم فرزانه هست که اون۳۶ سالشه
نظرات