*کپشن*تقدیمی
+لباس صورتی چین دارش با گیره پاپیونی ش همرنگه ...
توی جنگل تنها نیست اینو خودش هم میدونه
میدونه گرگ ها همیشه ب خون قرمزش تشنه ان؟!
ولی چرا هیچ وقت مراقب نیس؟!
از دست من کاری جز کنارش موندن وقتی زخمی شده بر نمیاد...
هیچ وقت ب من گوش نمیده و همیشه زخمی ب خونه برمیگرده!
اما ایندفعه همراهش میرمو از پشت مراقبشم...
درسته با اومدنش ب جنگل مخالفم؛
ولی وقتی بین رز ها میدوه لبخند واقعی رو داره ک من سالهاست میخواستم روی لباش بشینه...
محو لبخنش میشم که...
*بوی خون تندی ب مشامم میرسه...
این اتفاق خیلی سریع تر از واکنش من بود / قرارنبود ایندفعه زخمی بشه ولی این زخم عین دفعات قبل سطحی نیست حتی روی دست و پاش یا پهلوش نیست...
این زخم
روی گردنش تاپایین ترقوه هاشه!!
به سمتش میدوم...
ازدیدن من متعجب ولی هنوز لبخندش رو به وضوح میبینم
اون خوشحاله!!
نمیدونم از دیدن منه یا از اینکه داره ترکم میکنه؟!
* :هعی نترس...من حالم خوبه...مرسی که بودی...متاسفم ک...
چشماش برام عین خورشید بودولی الان من شاهد غروب همیشگی شم...
میتونم جمله ناتموم اش رو تمام کنم...
میخواست بگه*مرسی ک بودی متاسفم ک تو این مدت اذیتت کردم!!
مرسی از بودنتون +نیلو و یسنای مهربونم+*ببخشید اگر خوب نشد*
نظرات (۱۷۸)