بعد داستان رفتار دبیر ادبیات رو برای مامانم توضیح دادم و مامانم به بابام گفت و بابام اومده بهم میگه-کپ
شنیدم که امروز رگ شهرآشوب بودنت امروز سر کلاس زده بالا، درود بر تو کم کم داری مثل مامانت میشی نمیدونم باید از دست کدومتون فرار کنم(فامیلی بابام شهرآشوبی عه ولی خیلی ارومه و نمیدونم چرا مامانم بیشتر به رفتارش میخوره شهرآشوب باشه)
نظرات (۷)