پایان پارت شانزدهم
· مینهو
· جانم مامان؟
· هیونجین رو برگردون مامان. برش گردون پیش فلیکس. دستشون رو بذار توی دست هم
مینهو مات و مبهوت به سمت مامانش برگشت
· تو خبر داشتی مامان؟
· آره خبر داشتم.
· پس چرا چیزی نگفتی؟
· منظورت اینکه چرا مثل تو جداشون نکردم از هم؟ نمیدونم. شاید چون دیدم هیونجین چقدر حال پسرم رو بهتر کرده. شاید چون به جفتشون اعتماد داشتم
مینهو جوشش اشک رو توی چشمهاش حس کرد. انگار بالا خره داشت بعد دو ماه احساساتش رو بروز میداد. انگار بالاخره داشت سرزنش میشد
· مامان... من ... ترسیده بودم... وحشت کردم... نمیدونستم باید چیکار کنم... جفتشون رو ناراحت کردم. قلبشون رو شکستم. اگه... اگه هیونجین برنگرده... اگه برگرده با فلیکس چیکار کنم مامان؟
و گریه امونش رو برید. خانم لی دستهاش رو باز کرد و پسر بزرگش رو درست مثل بچگیهاش محکم بغل کرد. آروم با دست ضربههای ملایمی به پشت مینهو زد. مهم نبود که پسر بزرگش به زودی ۳۰ ساله میشه. مهم نیست بلندتر و قویتر و درشتتر از مامانش شده. اون هنوز مینهو کوچولوی مامانش بود.
· برمیگرده مینهو. برمیگرده
---
پایان پارت ۱۶
امیدوارم حرص خورده باشید
نظرات (۴)