دقیقا نیم ساعت مونده ولی عید همتون مبارککککککک♡~♡

ناامید کننده انتظارات
ناامید کننده انتظارات

حیحی^_^ امیدوارم امسال خوشحال باشیم

به مناسبت عید یه سناریو کوتاه عیدی من به شما
( شخصیت هارو خودتون در نظر بگیرید ) :

در خیابان
+امروز چندمه؟
- فکر کنم ۲۱ مارچ؟
+نه اسکول به تقویم فارسی میگم.
-عاا نمیدونم. از اونجایی که اومدیم انگلیس زندگی کنیم دیگه کلا تاریخ فارسی رو فراموش کردم.
+بزار سرچ کنم..... عاه باورم نمیشه حدسم درست بود.
-چیه؟
+امروز سال تحویله.
-واقعا؟ پس وایسا ببینم چرا من هیچ پیامی ندارم؟
+یه یک ساعت دیگه موقعشه.
-خوبهههه پسسسس.
+چت شد یهو؟
-یک ساعت وقت داریم نه؟ بیا سفره هفت سین بچینیم.
+چ..چی؟ هی وایسا اصلا به نظرت وسایلشو اینجا دارن؟ مگه تو یه ساعت میشه خریدشون؟
-بزار ببینم چیا میخوایم. اکثرشون تو خونه هست.
+سبزه؟
-درختا و سبزیای باغچه امون هست دیگه.
+سنجد؟
-تو اجیلایی که مامانم فرستاده باید باشه.
+سرکه هم که میخریم. چیز دیگه ای هست؟
-بزار ببینم... نه اینا ۶ تان باید ۷ باشه...اها سمنو.
+اینو من دارم. خواهرم واسم فرستاده.
-خب پس فکر کنم کامل شد. بقیه چیزا هم تز...وایسا سنبل چیییی؟
+خب اینو نم...
ناگهان نگاهش به درون مغازه گلفروشی می افتد.
+خب دیگه اوکیه.
و با دستش به داخل مغازه اشاره می‌کند که رنگ های مختلف سنبل درونش می درخشد.
-بریم بگیرمش.
و هردو به سمت مغازه می روند و دقایقی بعد با سنبل بنفش بیرون می آیند.
-خدایی گرون بود. ۲۰ دلار فقط برای یک گل؟
+والا به نظر من که خوب بود. دلار با ریال فرق داره.
-حالا. خب ماهی قرمز از کجا بگیریم؟
+ماهی های اکواریوم هستند دیگه.
-او راس میگی. پیش به سوی خانه مون.
+اون صدای لامصبو ببر کرم کردی.
-بیشعورررر

ادامه در پارت بعدی~

نظرات (۶)

Loading...

توضیحات

دقیقا نیم ساعت مونده ولی عید همتون مبارککککککک♡~♡

۱۲ لایک
۶ نظر

حیحی^_^ امیدوارم امسال خوشحال باشیم

به مناسبت عید یه سناریو کوتاه عیدی من به شما
( شخصیت هارو خودتون در نظر بگیرید ) :

در خیابان
+امروز چندمه؟
- فکر کنم ۲۱ مارچ؟
+نه اسکول به تقویم فارسی میگم.
-عاا نمیدونم. از اونجایی که اومدیم انگلیس زندگی کنیم دیگه کلا تاریخ فارسی رو فراموش کردم.
+بزار سرچ کنم..... عاه باورم نمیشه حدسم درست بود.
-چیه؟
+امروز سال تحویله.
-واقعا؟ پس وایسا ببینم چرا من هیچ پیامی ندارم؟
+یه یک ساعت دیگه موقعشه.
-خوبهههه پسسسس.
+چت شد یهو؟
-یک ساعت وقت داریم نه؟ بیا سفره هفت سین بچینیم.
+چ..چی؟ هی وایسا اصلا به نظرت وسایلشو اینجا دارن؟ مگه تو یه ساعت میشه خریدشون؟
-بزار ببینم چیا میخوایم. اکثرشون تو خونه هست.
+سبزه؟
-درختا و سبزیای باغچه امون هست دیگه.
+سنجد؟
-تو اجیلایی که مامانم فرستاده باید باشه.
+سرکه هم که میخریم. چیز دیگه ای هست؟
-بزار ببینم... نه اینا ۶ تان باید ۷ باشه...اها سمنو.
+اینو من دارم. خواهرم واسم فرستاده.
-خب پس فکر کنم کامل شد. بقیه چیزا هم تز...وایسا سنبل چیییی؟
+خب اینو نم...
ناگهان نگاهش به درون مغازه گلفروشی می افتد.
+خب دیگه اوکیه.
و با دستش به داخل مغازه اشاره می‌کند که رنگ های مختلف سنبل درونش می درخشد.
-بریم بگیرمش.
و هردو به سمت مغازه می روند و دقایقی بعد با سنبل بنفش بیرون می آیند.
-خدایی گرون بود. ۲۰ دلار فقط برای یک گل؟
+والا به نظر من که خوب بود. دلار با ریال فرق داره.
-حالا. خب ماهی قرمز از کجا بگیریم؟
+ماهی های اکواریوم هستند دیگه.
-او راس میگی. پیش به سوی خانه مون.
+اون صدای لامصبو ببر کرم کردی.
-بیشعورررر

ادامه در پارت بعدی~