ناجیِ تار_کپشن؛
هنگامی که کسی را با تمامِ وجود در آغوش میگیری…
وقتی با عشق، تمام زندگیات را صرفِ او میکنی و او بهسادگی وجودت را چون شیشهای نازک خرد میکند…
دیگر آن آدمِ قبل نمیشوی.
نقابت محکمتر میشود،
پختهتر و باتجربهتر میشوی…
اما با زخمهایی قدیمی و عمیق،
که با هر زخمِ تازه، سوزناکتر و عمیقتر جان میگیرند.
افکارت مثل تارهای عنکبوت،
بیصدا دور روحت تنیده میشوند؛
خطخطیات میکنند
و در بندِ اسارتی نامرئی نگهت میدارند.
فکر میکنی حرفهایی که با احساسِ کسی میزنیم،
فراموش میشوند؟
گاهی حتی خودمان نمیدانیم
جملهای که ساده میگوییم
میتواند تبدیل به فکری تازه و زخمی تازهتر در ذهنِ دیگری شود.
پس با هم مهربانتر باشیم…
عجولانه قضاوت نکنیم.
زندگی خودش زخم میزند،
خودش کبود میکند…
لااقل ما، زخمِ اضافه نباشیم.
نگذار کسی در رؤیاهایش بمیرد،
در احساساتش غرق شود،
در افکارش تنها بماند.
غرق نکن…
ناجی باش.
کیـم سـایـونـگ؛
-15:15-
نظرات (۲۲۷)