Skip to main content
۴۷ بازدید

  • Sкуƒαℓℓ ☂
  • محسن(974)
  • ❤kimiya❤
  • [بسته شد]
  • ☃Mαɾყαɱ

10 تا داستان کوتاه ترسناک:>

Sкуƒαℓℓ ☂
Sкуƒαℓℓ ☂
منتشر شده در تاریخ ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

بسی برگ ریزونه-.-


1
در تمام زمانی که توی این خونه زندگی کردم حاضرم قسم بخورم بیشتر از در‌هایی که باز کردم، بستم.

✰✩☆✰✩☆✰

۲
چراغ اتاقش روشنه، اما من الان از سر خاکش برگشتم.

✰✩☆✰✩☆✰

۳
یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشی‌م بود. من تنها زندگی می‌کنم.

✰✩☆✰✩☆✰

۴
بچه‌ام را بغل کردم و توی تختش گذاشتم که به‌م گفت: «بابایی زیر تخت را نگاه کن هیولا نباشه.» من هم برای اینکه او را آرام کنم، زیرتخت را نگاه کردم. زیر تخت بچه‌ام را دیدم که به‌م گفت: «بابایی یکی روی تخت منه!»

✰✩☆✰✩☆✰

۵
احساس کردم مادرم مرا از آشپزخونه که طبقه پایین است، صدا زد. درِ اتاقم را باز کردم که همان موقع در اتاق بغلی هم باز شد. مادرم بیرون آمد و به‌م گفت: «عزیزم منو صدا کردی؟»

۶
آخرین چیزی که دیدم، ساعت رومیزی‌ام بود که ۱۲:۰۷ دقیقه را نشان می‌داد و این زمانی بود که یک زن ناخن‌های بلند و پوسیده‌اش را توی سینه‌ام فرو کرد و با دست دیگرش جلوی دهانم را گرفته بود که صدایم درنیاید. ناگهان از خواب پریدم و روی تخت نشستم و خیالم راحت شد که خواب می‌دیدم، که چشمم به ساعت رومیزی‌ام افتاد... ۱۲:۰۶ ... در کمد دیواری‌ام با یک صدای آرام باز شد...

✰✩☆✰✩☆✰

۷
یک مسئله ریاضی بدجور اعصابم را به هم ریخته بود. رفتم پیش پدرم تا شاید او بتواند حلش کند. در اتاقش را زدم. گفت: «بیا تو...» رفتم داخل و در را پشت سرم بستم. دستم به دستگیره در بود که یادم افتاد پدرم پنج روز پیش به مأموریت رفته و هنوز برنگشته است.

✰✩☆✰✩☆✰

۸
با صدای بی‌سیمی که توی اتاق بچه‌ام هست بیدار شدم و شنیدم زنم برایش لالایی می‌خواند. روی تخت جابه‌جا شدم و دستم خورد به زنم که کنارم خوابیده بود...

✰✩☆✰✩☆✰

۹
هیچ‌چیز مثل صدای خنده یک نوزاد زیبا نیست مگر اینکه ساعت یک نصفه شب باشد و در خانه تنها باشی.

✰✩☆✰✩☆✰

۱۰
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند.


شب خوابای خوبی ببینید^^



گزارش تخلف