ویرانگرِ دلبستگی_ کپشن‌؛

۴۴ نظر گزارش تخلف
"ᶜʰᵉʳʳʸ ᵇˡᵒˢˢᵒᵐ"
"ᶜʰᵉʳʳʸ ᵇˡᵒˢˢᵒᵐ"

《ویرانگر دلبستگی》

زندگی؟
برای من فقط سمفونی از فرصت‌های از دست‌رفته‌ست؛
ارکستری خاموش
که هر سازش
نتی را می‌نوازد
که می‌توانست با تو آغاز شود
و بی‌تو
ناتمام در هوا معلق مانده است.

پیانو، آهسته نامت را تکرار می‌کند،
ویولن‌ها از دلتنگی می‌نوازند،
و رهبرِ ارکستر
چوبش را بالا می‌برد
اما هیچ‌کس نمی‌داند
کِی باید آغاز کند
وقتی طلسمِ بوی تو
در کنارم نباشد.

آن بو…
نه فقط عطرِ تن،
که آمیزه‌ای از بارانِ مانده بر شانه‌هایت،
از نسیمی که میان موهایت گم می‌شود،
از گرمایی که در فاصله‌ی نزدیکِ نفس‌ها جاری‌ست.
بی‌آن،
هوا برایم چیزی کم دارد،
مثل اتاقی که پنجره‌اش بسته مانده باشد
و نور
پشت شیشه
بی‌تاب بایستد.

لبخندت
زیباترین افقِ بی‌کرانِ آسمان است؛
نه آن‌گاه که فقط می‌خندی،
بلکه آن لحظه‌ی پیش از لبخند
وقتی گوشه‌ی لبت
آهسته بالا می‌رود
و چشم‌هایت
پیش از دهانت
رازِ شادی را لو می‌دهند.

چشمانت…
اقیانوسی‌اند،
اما نه اقیانوسی آرام و بی‌موج؛
اقیانوسی با جزر و مدِ ناگهانی،
با عمقی که نور
در آن فرو می‌رود
و دیگر بازنمی‌گردد.

همان‌قدر که زیباست،
همان‌قدر هم عمیق است؛
می‌شود در آن‌ها
شنا کرد
و غرق نشد،
یا
فقط با یک نگاه
به قعر کشیده شد
بی‌آن‌که دستی برای نجات دراز شود.

آن دو چشم اقیانوسی
می‌توانند
در یک لحظه
مرا ذوب کنند؛
چنان‌که یخ
زیر آفتابِ بی‌امانِ تابستان
بی‌صدا آب می‌شود
و ردّی از خودش باقی نمی‌گذارد.

و اگر نگاهت
خالی از احساس باشد
اگر سرد و بی‌عبور
از کنارم بگذرد
همان یک ثانیه کافی‌ست
تا روح
از تنم فاصله بگیرد؛
نه با فریاد،
بلکه آرام،
مثل پرنده‌ای که
پنجره‌ی باز را ببیند
و دیگر برنگردد.

تو می‌توانی
با گرمای یک نگاه
مرا به اوج ببری،
و با سکوتِ همان نگاه
مرا به تبعیدی بی‌پایان بفرستی.

و من،
در میانه‌ی این اختیارِ بی‌چون‌وچرایت،
ایستاده‌ام
نه کاملاً آزاد،
نه کاملاً اسیر؛
بلکه شبیهِ نتِ معلقی
که منتظر است
یا در هارمونیِ عشق حل شود
یا در سکوت
برای همیشه
خاموش بماند.

Min royong~۲۱:۴۸

نظرات (۴۴)

Loading...

توضیحات

ویرانگرِ دلبستگی_ کپشن‌؛

۷ لایک
۴۴ نظر

《ویرانگر دلبستگی》

زندگی؟
برای من فقط سمفونی از فرصت‌های از دست‌رفته‌ست؛
ارکستری خاموش
که هر سازش
نتی را می‌نوازد
که می‌توانست با تو آغاز شود
و بی‌تو
ناتمام در هوا معلق مانده است.

پیانو، آهسته نامت را تکرار می‌کند،
ویولن‌ها از دلتنگی می‌نوازند،
و رهبرِ ارکستر
چوبش را بالا می‌برد
اما هیچ‌کس نمی‌داند
کِی باید آغاز کند
وقتی طلسمِ بوی تو
در کنارم نباشد.

آن بو…
نه فقط عطرِ تن،
که آمیزه‌ای از بارانِ مانده بر شانه‌هایت،
از نسیمی که میان موهایت گم می‌شود،
از گرمایی که در فاصله‌ی نزدیکِ نفس‌ها جاری‌ست.
بی‌آن،
هوا برایم چیزی کم دارد،
مثل اتاقی که پنجره‌اش بسته مانده باشد
و نور
پشت شیشه
بی‌تاب بایستد.

لبخندت
زیباترین افقِ بی‌کرانِ آسمان است؛
نه آن‌گاه که فقط می‌خندی،
بلکه آن لحظه‌ی پیش از لبخند
وقتی گوشه‌ی لبت
آهسته بالا می‌رود
و چشم‌هایت
پیش از دهانت
رازِ شادی را لو می‌دهند.

چشمانت…
اقیانوسی‌اند،
اما نه اقیانوسی آرام و بی‌موج؛
اقیانوسی با جزر و مدِ ناگهانی،
با عمقی که نور
در آن فرو می‌رود
و دیگر بازنمی‌گردد.

همان‌قدر که زیباست،
همان‌قدر هم عمیق است؛
می‌شود در آن‌ها
شنا کرد
و غرق نشد،
یا
فقط با یک نگاه
به قعر کشیده شد
بی‌آن‌که دستی برای نجات دراز شود.

آن دو چشم اقیانوسی
می‌توانند
در یک لحظه
مرا ذوب کنند؛
چنان‌که یخ
زیر آفتابِ بی‌امانِ تابستان
بی‌صدا آب می‌شود
و ردّی از خودش باقی نمی‌گذارد.

و اگر نگاهت
خالی از احساس باشد
اگر سرد و بی‌عبور
از کنارم بگذرد
همان یک ثانیه کافی‌ست
تا روح
از تنم فاصله بگیرد؛
نه با فریاد،
بلکه آرام،
مثل پرنده‌ای که
پنجره‌ی باز را ببیند
و دیگر برنگردد.

تو می‌توانی
با گرمای یک نگاه
مرا به اوج ببری،
و با سکوتِ همان نگاه
مرا به تبعیدی بی‌پایان بفرستی.

و من،
در میانه‌ی این اختیارِ بی‌چون‌وچرایت،
ایستاده‌ام
نه کاملاً آزاد،
نه کاملاً اسیر؛
بلکه شبیهِ نتِ معلقی
که منتظر است
یا در هارمونیِ عشق حل شود
یا در سکوت
برای همیشه
خاموش بماند.

Min royong~۲۱:۴۸