یکآغوش.
هراس
در نگاهی که به خاکسترهای اطراف میخندد
پنهان است.
آنسوی جادهها
آنجا که -گناه-
تنها حقیقت آشکار برای مردمانش است
معبدی برپاست از زمزمههای دروغ..
واژهها
فقط سنگهایی هستند که برای پرتاب شدن
به سمت آینههای پاک ساخته شدهاند
اما حقیقت
در آن سوی این دیوارهای سنگی
در یک آغوش زنده است..
زانو زدن بر محراب آن عزیز
سجدهایست که هیچ آسمان دوری آن را طلب نمیکند..
در اینجا
زخمهای ناشی از تازیانه های قضاوت
مدالهای افتخارند که بر سینه داریم..
اینجاست که قداست
از بند احکام پوسیده رها میشود.
و خدا
در تپش همین آغوش
به جای بودن در هفت آسمان دور
سکونت میکند..
نظرات