سیام ولی سوم... خداحافظ.... تو هم که رفتی مهربونم.... مادربزرگ ::::)♥
یادمه آخرین بار چند هفته پیش، سرمو گذاشتم رو پاهای مادربزرگ و گفتم....« آخخخ مادربزرگ، عموووم آخخخ » عموم اون روزا حال خوبی نداشت....و مثل شمع جلوی چشمامون آب میشد و ماهم کاری از دستمون برنمیومد.... از یک طرف اون یکی عموم و داداشم،کوروش ، از این طرف این عموم.... زار میزدم و سرم رو گذاشته بودم روی پاهاش و سرمو نوازش میکرد.... میدونستم سمعکشو نذاشته و نمیشنوه، برای دل خودم میخواستم سرمو روی پاهاش بذارم و گریه کنم....................
حالا دیگهههه...... نه اون عموم مونده که براش گریه میکردم و آآآآخخخ میگفتم، نه مادربزرگی که سرمو گذاشتم رو پاهاش :::::)) و آخرم عموم و داداشم ندیدن و رفتن:::::) آـــــخ::::))))))
ههه هیچوقت فکرشو نمیکردم کههه....سیامین روز عموی قشنگم، بشه مصادف با سومین روز مادربزرگ خوش خندهام :)
تا حالا شنیده بود بودم تعزیه باشه پشت هم ولییی... خودم هیچوقت ندیده بودم..... اونم انقد زود..... فقط موندم چرا باور کردنی نیستن این رفتنها.... عجیبه ولی.... واقعا چرا.....
آخییییی::)))) چه رویاهایی بود چه بچگیایی داشتیم::)))) فقط برام سواله، دیگه کی و کجا و چجوری تو اون کوچهها دور هم دوباره جمع میشیم... اصن؟... آیا؟ ممکنه؟؟
آره خسته ام.... خسته تر از همیشه.... ولی محکومم، محکوم تر از همیشه...... محکوم به ادامه دادن، محکوم به رفتن، و محکوم به موندن برای زندگان و زندگانی کردن.... من خوبم مگه نه.... :::))) آره خوبم:::))) فقط یکمی... نه خیلی شاید.... دلتنگ خاطرهها میشم.... همین::::)
نظرات (۲۲)