Don’t let me go…

۵۱ نظر گزارش تخلف
.
.

ولی من خیلی دلم برات تنگ شده:)
فگر نمیکردم دلتنگت بشم..اونم اینقدر زیاد…
خیلی دلگیر بودم ازت سر اینکه همه چیز اونجوری تموم شد
همونجوری که بهت گفته بودم نمیخوام تموم شه…به مرور..با روی هم شدن دلخوریا..بدون دعوا..بدون حرف زدن..بدون خداحافظی
با خودم میگفتم اگه ببینمت کلی حرف دارم که بهت بزنم
ولی وقتی دیدمت و کنار هم نشستیم هیچ چیزی نداشتم بگم..توام چیزی نگفتی:) سکوت محض بود..
و فهمیدم همینجوری بهتره…بدون خداحافظی)
بدون خراب کردن خاطره ها…
یه موقعی کنار هم خیلی بهمون خوش میگذشت…کنارت صدای خنده هام از همیشه بلندتر بود..بی پروا بودم پر انرژی بودم از چیزی نمیترسیدم…خودم بودم.
خاطرات خیلی خوبی باهم داریم و
میخوام دست نخورده بمونن…
توام ازم دلخور شدی میدونم:) قولمون رو شکستم
عوض شدم..
قرار بود باهات حرف بزنم..دلخوری و ناراحتیمو ابراز کنم ولی نگفتم..هیچی نگفتم…فکر میکردم اینجوری دارم دوستیمونو حفظ میکتم ولی.. باعث شد کلی سو تفاهم پیش بیاد..
توام عوض شدی منو رقیبت دونستی)
منی که تنها چیزی که نبودم برات “رقیب” بود..
ازم نپرسیدی چیشده..باهام حرف نزدی…چون تحمل شنیدنشو نداشتی…
هردومون داشتیم سعی میکردیم محکم این دوستی رو حفظ کنیم
ولی هر چی محکم تر گرفتیمش بیشتر از دستمون در رفت..
شاید باید ول میکردیم:]
میدونم برای اروم کردن خودت کلی بد گفتی پشت سرم..از نگاه دوستات معلوم بود
ولی خودت خوب میدونی که من برات کی بودم:)
خودتو گول نزن…
من هلیا ام همون هلیا:)
به هر حال
حالا همه چی تموم شده..
دلم میخواد خاطرات خوب رو نگه دارم و بقیه رو دور بریزم…
میدونم اینارو نمیخونی..امکان نداره بخونی
ولی نیاز داشتم بنویسمشون..

با وجود همه چی بازم
برات بهترینارو میخوام ازگل)))
ممنون و متاسفم بابت همه چیز
اینو بدون که هنوزم دوست دارم…
همیشه میگفتی بغل من آرومت میکنه و دوستش داری وقتی همو میدیدیم موقع خداحافظی بغلم میکردی و گریه میکردی
هیچوقت بهت نگفتم ولی منم بغل کردن تورو خیلی دوست داشتم
اون بغل محکم…و گرم:) خیلی دلتنگش میشم.
کاش میشد هرزگاهی همو بغل کنیم :خنده: نیازی نیست دوست باشیم فقط بیا و یه بار
دیگه بغلم کن… این بار بذار من گریه کنم
.
.
دیگه چشمام دارن میسوزن بسه-



راستی این اهنگه رو یادته؟ هنوز دارمش:)



کاش اینارو نخونین..مرسی-

نظرات (۵۱)

Loading...

توضیحات

Don’t let me go…

۷ لایک
۵۱ نظر

ولی من خیلی دلم برات تنگ شده:)
فگر نمیکردم دلتنگت بشم..اونم اینقدر زیاد…
خیلی دلگیر بودم ازت سر اینکه همه چیز اونجوری تموم شد
همونجوری که بهت گفته بودم نمیخوام تموم شه…به مرور..با روی هم شدن دلخوریا..بدون دعوا..بدون حرف زدن..بدون خداحافظی
با خودم میگفتم اگه ببینمت کلی حرف دارم که بهت بزنم
ولی وقتی دیدمت و کنار هم نشستیم هیچ چیزی نداشتم بگم..توام چیزی نگفتی:) سکوت محض بود..
و فهمیدم همینجوری بهتره…بدون خداحافظی)
بدون خراب کردن خاطره ها…
یه موقعی کنار هم خیلی بهمون خوش میگذشت…کنارت صدای خنده هام از همیشه بلندتر بود..بی پروا بودم پر انرژی بودم از چیزی نمیترسیدم…خودم بودم.
خاطرات خیلی خوبی باهم داریم و
میخوام دست نخورده بمونن…
توام ازم دلخور شدی میدونم:) قولمون رو شکستم
عوض شدم..
قرار بود باهات حرف بزنم..دلخوری و ناراحتیمو ابراز کنم ولی نگفتم..هیچی نگفتم…فکر میکردم اینجوری دارم دوستیمونو حفظ میکتم ولی.. باعث شد کلی سو تفاهم پیش بیاد..
توام عوض شدی منو رقیبت دونستی)
منی که تنها چیزی که نبودم برات “رقیب” بود..
ازم نپرسیدی چیشده..باهام حرف نزدی…چون تحمل شنیدنشو نداشتی…
هردومون داشتیم سعی میکردیم محکم این دوستی رو حفظ کنیم
ولی هر چی محکم تر گرفتیمش بیشتر از دستمون در رفت..
شاید باید ول میکردیم:]
میدونم برای اروم کردن خودت کلی بد گفتی پشت سرم..از نگاه دوستات معلوم بود
ولی خودت خوب میدونی که من برات کی بودم:)
خودتو گول نزن…
من هلیا ام همون هلیا:)
به هر حال
حالا همه چی تموم شده..
دلم میخواد خاطرات خوب رو نگه دارم و بقیه رو دور بریزم…
میدونم اینارو نمیخونی..امکان نداره بخونی
ولی نیاز داشتم بنویسمشون..

با وجود همه چی بازم
برات بهترینارو میخوام ازگل)))
ممنون و متاسفم بابت همه چیز
اینو بدون که هنوزم دوست دارم…
همیشه میگفتی بغل من آرومت میکنه و دوستش داری وقتی همو میدیدیم موقع خداحافظی بغلم میکردی و گریه میکردی
هیچوقت بهت نگفتم ولی منم بغل کردن تورو خیلی دوست داشتم
اون بغل محکم…و گرم:) خیلی دلتنگش میشم.
کاش میشد هرزگاهی همو بغل کنیم :خنده: نیازی نیست دوست باشیم فقط بیا و یه بار
دیگه بغلم کن… این بار بذار من گریه کنم
.
.
دیگه چشمام دارن میسوزن بسه-



راستی این اهنگه رو یادته؟ هنوز دارمش:)



کاش اینارو نخونین..مرسی-