چمدانش سنگین بود و گامهایش آهسته، اما ارادهاش در هُرم گرمای شلمچه گم نمیشد
در شلوغی هنگ مرزی، خستگی از چهرهاش میبارید. دوربین «قاب پردیس ۳۶۰» ثانیهای روی او ایستاد. پرسیدیم: «مادر جان! در این گرما، تنها، با این چمدان سنگین… برای چه میروی؟ هرسال میروی؟»
پاسخش ساده بود، اما به وسعت یک وطن عمق داشت: «میروم برای جوانها دعا کنم؛ برای کشورم…»
چقدر دلمان لرزید. یاد جوانهای خودمان افتادیم؛ همانها که در چندصد کیلومتری این مرز، در گرمای عسلویه و در میان شعلههای غیرت پتروشیمی پردیس، چرخ تولید این کشور را میچرخانند. به او گفتیم: «مادر! پس در این مسیر، برای بچههای پردیس هم دعا کن؛ برای جوانیشان، برای تلاششان.»
اربعین یعنی همین؛ جایی که دعای خیرِ خستهترین زائران، بدرقه راه سختکوشترین جوانان وطن میشود.
https://petrochemiha.ir/
نظرات