رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست و نهم
لحظه ای بعد سرم را بالا آوردم و با دیدن چشم های دردمند و سرخ از عصبانیت جی ثانیه ای قالب تهی کردم و از کارم پشیمان شدم اما فشاری که به فک و دندان هایش از درد میداد باعث شد شجاعتم تا حدی برگردد و آن لحن همیشه دلواپسم در تمامی جملاتم نمایان شود.
+خواهش میکنم آروم باشید. من اصرار کردم بیان و غذاتون رو بیارن. نمیخواستم ببینم اذیت میشید بخاطر همین خواستم که بیان بالا... خواهش میکنم از ایشون ناراحت نباشید.
لرزش دست هایم را مخفی کردم که زمزمه آندره و صدا زدن اسمم را شنیدم اما حواسم را به مرد رو به رویم دادم که به سمت خم شد و دوباره به رسم مهماننوازی همیشگیش، مرا میهمان نگاه سردش کرد.
_فکر کردی کی هستی که نگرانم بشی؟ بهت از اولم گفته بودم کلا نباشی. اثر خوبی روی آندره نداشتی که اینقدر باعث میشه همه چیز رو ده بار تکرار کنم.. عادتته همه چیز رو برات صدبار تکرار کنمم؟
نفس های گرمش به لاله گوشم برخورد کرد در چشمانش خیره شدم. دختر درونم شجاع شده بود و انگار واقعا به دنبال نزدیک شدن و کشف این مرد بود که بی مهابا خودش را به دردسر مینداخت.
+نه عادتم نیست صدبار یه چیزو بهم بگن؛ اما عادتمه نگران بقیه باشم.
صاف ایستاد و از بالا بهم خیره شد که آندره آستینم را کشید تا عقب برگردم، اما همچنان در جایم استوار ایستادم و نگاهم را به او دوختم که پوزخندی زد و با نگاه درنده اش به جانم افتاد.
_تو نگران خودت باش که سرنوشت جالبی در انتظارت نیس. تو در حدی نیستی که نگران من باشی دختر بچه حال بهم زن.
به سمت آندره برگشتم و سینی را از او گرفتم و روی میز کنار دست جی قرار دادم و همانطور که سعی میکردم آروم باشم با لحن آنه وارانم که بیش از حد لطیف و مهربون بود گفتم:
+باشه هر چی شما بگی... اما لطفا غذا و دارو هات رو بخور؛ ترجیح میدم قوی محکم باشی و مثل همیشه و اذیتم کنی تا اینکه درد کشیدنت رو ببینم.
به سمت در گام برداشتم که صداش به گوشم رسید و برای لحظه ای متوقفم کرد:
_برای همینه که میگم حال بهم زنی. زیادی داری سعی میکنی خودت رو خوب نشون بدی و این داره حالمو بد میکنه چون بهت نمیاد.
سکوت کردم و جوابی ندادم که ادامه داد:
_در ضمن خوب شدن من به نفع تو نیست چون فقط آتیش جهنم رو بیشتر تجربه میکنی.
برنگشتم اما از روی شانه نگاهی به او انداختم و با آرامش کلامم را به پایان رساندم تا از اتاق خارج شوم.
نظرات (۲)