"موسیقی آهسته"
موسیقی آهسته پخش میشود…
نه آنقدر بلند که حواس آدم را پرت کند،
نه آنقدر ضعیف که خاموش به نظر برسد.
همان حدی که من را
میبرد وسط افکارم،
مثل دستِ سردی که آرام انگشتش را
روی شقیقهات میگذارد و میگوید:
«بشین… باید فکر کنی.»
و من مینشینم،
در اتاقی که صدا در آن میپیچد
اما هیچکس نیست که جواب بدهد.
نتها میچرخند،
آهسته،
کُند،
مثل قدمهای کسی که نمیخواهد فراموشی برسد.
و من فرو میروم
در عمقی که حتی خودم هم ازش خبر ندارم؛
جایی میانِ گذشته و چیزی شبیه به تهی.
تنهایی گاهی شبیه همین موسیقی است،
نه درد دارد
نه مرهم،
فقط میماند
و آرامآرام
من را در خودش میبلعد.
و من…
با هر نتِ آرام،
بیشتر از قبل وارد میشوم
در افکاری که هیچوقت
راهی برای خروج نداشتند.
نظرات