نمیشود قدمای برداشت؟؛
"دلام به حالِ پروانهها میسوزد،
وقتی چراغها را خاموش میکنم
و به حالِ خفاشها
وقتی چراغرا روشن؛
نمیشود آیا قدمای برداشت
بی که کسی برنجد؟
چنان اتفاقاتِ عجیبای میافتد
که دلام میخواهد
سر'ام را بگیرم تویِ دستها'ام؛
چه کنم که لنگر'ای از آسمان فرو میافتد و
دستها را با خود فرو میکشد...
اما هنوز وقتِ پارهکردنِ بادبانها نیست،
بیخیالِ اوضاع"
دلم میسوزد از مارین سورسکو"
از شاعرانِ الگویِ من هستند:]'
کامنتها رو هم،میتونید بررسی کنید:]"
نظرات (۳۵)