We.Are.All.Trying

RAVEN
RAVEN

و همین الان یه اتفاق خیلی عجیب برام افتاد
غذا سفارش داده بودم و دراز کشیده بودم، ولی خوابم نبرده بود
صدای رفت و امد برادرم میشنیدم بعد یهو برادرم پرید رو پشتم
و شروع کرد به لگد زدن بهم، فکر کردم عقلش رو از دست داده
خواب آلود و کلافه بودم، ولی حال نداشتم بلند شم
ولی بعدش، شنیدم از اون سر اتاق یه بطری الکل برداشت.
باخودم گفتم
"پس الان کی روی پشتمه؟! "
بختک بود، اون لحظه فکر کردم ممکنه بمیرم؛ ولی حتی نمی تونستم یه انگشتم رو تکون بدم
می دونی که چطوریه
هر چی زور بزنی حتی یه ذره هم نمی تونی حرکت کنی
اون حرومزاده داشت (منظورش بختکه:<) روی پشتم می رقصید
من داشتم دیوونه می شدم
همون موقع... _پیک اومده!
گفتم "اخ جون نجات پیدا کردم"
_غذا رسید
"خواهش میکنم یه لگد بهم بزن"
_گفتم غذا رسید
"بیا دیگه فقط یه لگد بزن هر چی محکم تر بهتر اره همینه زود باش دیگه"
_هی
" فقط یه لگد بزن لعنتی، خواهش میکنم! "
_غذا شد بیست و هشت هزار وون
حس کردم دارم می میرم، ولی اون فقط داشت می نوشید؛ یه دفعه خیلی دلم درد گرفت.
"کم ادم هست که باهاشون بجنگم حالا باید با بختک هم بجنگم؟"
"بی خیال، اصلا نمی خوام باهاش بجنگم "
"باشه بختک، تو بردی"
"مگه قراره بمیرم؟ "
میفهمی چی میگم؟! ادم حس میکنه داره می میره ودر واقع نمی میره
"باشه بختک، تو بردی"
"بپر روم، من رو خفه کن هر کار میخوای بکن "
"فقط تصور میکنم توی زمستون زیر پتو، دارم برای خودم نارنگی می خورم"
همینجوری بی حرکت موندم،قسمت عجیب این بود که...
وقتی نادیده گرفتمش، یه حسی داد انگار بختک ازم جدا شدو رفت
ولی وقتی گفتم "بفرما، تو بردی" و بی حرکت موندم، انگار نفسش برید و خزید و دور شد.
جوری بود انگار یه چیزی یاد گرفتم بعض چیزها ارزش جنگیدن دارن، بعضی چیزها هم نه
و بختک ارزش جنگیدن نداشت...
با چیزی که برات اوقات سختی می سازه نجنگ،اون آه
شبیه بختکه اگه فقط نادیده اش بگیری، میگذره
فقط بذار راهش رو بگیره و بره...

نظرات (۲۱)

Loading...

توضیحات

We.Are.All.Trying

۱۰ لایک
۲۱ نظر

و همین الان یه اتفاق خیلی عجیب برام افتاد
غذا سفارش داده بودم و دراز کشیده بودم، ولی خوابم نبرده بود
صدای رفت و امد برادرم میشنیدم بعد یهو برادرم پرید رو پشتم
و شروع کرد به لگد زدن بهم، فکر کردم عقلش رو از دست داده
خواب آلود و کلافه بودم، ولی حال نداشتم بلند شم
ولی بعدش، شنیدم از اون سر اتاق یه بطری الکل برداشت.
باخودم گفتم
"پس الان کی روی پشتمه؟! "
بختک بود، اون لحظه فکر کردم ممکنه بمیرم؛ ولی حتی نمی تونستم یه انگشتم رو تکون بدم
می دونی که چطوریه
هر چی زور بزنی حتی یه ذره هم نمی تونی حرکت کنی
اون حرومزاده داشت (منظورش بختکه:<) روی پشتم می رقصید
من داشتم دیوونه می شدم
همون موقع... _پیک اومده!
گفتم "اخ جون نجات پیدا کردم"
_غذا رسید
"خواهش میکنم یه لگد بهم بزن"
_گفتم غذا رسید
"بیا دیگه فقط یه لگد بزن هر چی محکم تر بهتر اره همینه زود باش دیگه"
_هی
" فقط یه لگد بزن لعنتی، خواهش میکنم! "
_غذا شد بیست و هشت هزار وون
حس کردم دارم می میرم، ولی اون فقط داشت می نوشید؛ یه دفعه خیلی دلم درد گرفت.
"کم ادم هست که باهاشون بجنگم حالا باید با بختک هم بجنگم؟"
"بی خیال، اصلا نمی خوام باهاش بجنگم "
"باشه بختک، تو بردی"
"مگه قراره بمیرم؟ "
میفهمی چی میگم؟! ادم حس میکنه داره می میره ودر واقع نمی میره
"باشه بختک، تو بردی"
"بپر روم، من رو خفه کن هر کار میخوای بکن "
"فقط تصور میکنم توی زمستون زیر پتو، دارم برای خودم نارنگی می خورم"
همینجوری بی حرکت موندم،قسمت عجیب این بود که...
وقتی نادیده گرفتمش، یه حسی داد انگار بختک ازم جدا شدو رفت
ولی وقتی گفتم "بفرما، تو بردی" و بی حرکت موندم، انگار نفسش برید و خزید و دور شد.
جوری بود انگار یه چیزی یاد گرفتم بعض چیزها ارزش جنگیدن دارن، بعضی چیزها هم نه
و بختک ارزش جنگیدن نداشت...
با چیزی که برات اوقات سختی می سازه نجنگ،اون آه
شبیه بختکه اگه فقط نادیده اش بگیری، میگذره
فقط بذار راهش رو بگیره و بره...