پایانش با هیچکس(کپ)
شروعِ قصه با خودم، پایانش با هیچکس
که دود شد همه جهان، میانِ آهِ یک نفس
به دستِ خویش کاشتم نهالِ تلخِ اشتباه
کنون رسیده میوهاش، به کامِ هر دلِ هوس
گمان نمودم این قمار، فقط مرا کند اسیر
ندانستم که میکشد تمامِ شهر را به قفس
هر آنکه از کنارِ من گذشت، زخمی از من برد
شکسته شد نگاهِ او، شکستهتر ز جام و خس
من آن شراره نیستم که فخرِ سوختن کند
شرارِ شرمسارم و، اسیرِ خاکستر، عبث
اگرچه بازی از من است، گناه نیز با من است
ولی چه سود؟ شعلهاش نمیشناسد هیچکس
به هر طرف که رو کنم، ردِّ خرابیِ من است
نه راهِ بازگشت ماند، نه عذر، نه فریادرَس
شروعش از خودم شده، پایانش با هیچکس
که هر که پا در آن نهاد، نماند از او جز نفس...
-نیـــــــڪارا
نظرات (۱۸)