Skip to main content
جاجیگا
۲۱ بازدید

  • دریا
  • Kairah
  • Lucretzia-EXO
  • ❤Maryam&Mohana❤
  • 나는 항상 네 편이다《▪EXO~BTS▪》

فیک اگه بابام بفهمه_ پارت پنجاه و چهارم

¸,ø¤º°`°๑۩ ⓐⓣⓞⓞⓢⓐ ⓐⓝⓓ ⓢⓔⓗⓤⓝ ۩๑,¸¸,ø¤º°`
¸,ø¤º°`°๑۩ ⓐⓣⓞⓞⓢⓐ ⓐⓝⓓ ⓢⓔⓗⓤⓝ ۩๑,¸¸,ø¤º°`
منتشر شده در تاریخ ۲۴ شهریور ۱۳۹۷

رپمان: نه! باید یادش بمونه که چقدر بدبخت شده! اگه لازم باشه دستاشو خورد میکنم تا همیشه این مسخره بازیش جلو چشماش بیاد.
جیمین در حالی که گریه میکرد داد زد: تو چی میفهمی لعنتی؟ عایییی.
هق هقاش شدت گرفت.
جیمین: تو چی میدونی که ادای آدمای فهمیده رو در میاری؟ تو هیچ وقت نمیفهمی من چه دردی کشیدم! هیچ وقت!
رپمان فشار پاشو کم کرد و پاشو برداشت. جیمین دستشو تو بغلش جمع کرد و نالید. رپمان نشست کنار جیمین و لیوان ویسکیشو براش پر کرد. همه حتی جیمین با تعجب نگاش کردن.
رپمان: پاکت سیگارت کو؟
جی هوپ: رپمان!
رپمان پاکت سیگار جیمینو از کنارش برداشت و یه نخ سیگار ازش بیرون کشید.
سمت جیمین گرفت و گفت: اگه اینو ( لیوان ویسکی رو هم بالا اورد ) و اینو به یه حال خوب ترجیح میدی، اگه مست کردن و سیگار کشیدن رو به گریه کردن و خالی شدن ترجیح میدی ، من جلوتو نمیگیرم. ولی فردا و پس فردا و روزهای بعد هم کارت همین میشه! من فقط خواستم به خودت بیای.
از جاش بلند شد و گفت: بریم بچه ها!

بابای وی، کیم بون، فیلمارو دیده بود و حالا کاملا متوجه شده بود که چه بلایی سر مُهره عزیزش، جونگ کوک ، اومده بود. اون فهمیده بود که کوکی فراموشی گرفته و الان هم پیش وی زندگی میکنه. عصبانی یا ناراحت نبود، برعکس، نقشه های جدیدی رو توی ذهنش سازماندهی میکرد که قرار بود خیلی وحشیانه تموم بشه...

در اتاق کوکی باز شد و پشت سرش وی با پوزخند وارد شد‌. کوکی داشت کتابی رو توی کمدش میزاشت . با تعجب برگشت سمتش.
کوکی: چ...چیه؟
وی دکمه بالایی پیرهن بادمجونی رنگش رو باز کرد و گفت: برو رو تخت!
موهای تن کوکی از ترس سیخ شد. کوکی از همون دور هم میتونست بوی الکل رو بفهمه. وی مست بود!
کوکی: وی تو الان مستی و ....
وی داد زد: گفتم برو رو تخت آشغال!
اومد جلوی کوکی و هلش داد رو تخت. کوکی ناله ای از درد کرد که این وی رو وحشی تر کرد. کوکی با وحشت سعی کرد بلند شه .
کوکی: وی..
وی محکم تر هلش داد و نشست روش و گفت: خفه شو!
شروع کرد دکمه های کوکی رو باز کردن. کوکی دستشو گذاشت رو دستای وی تا مانعش بشه.
کوکی: نه نه وی نه خواهش میکنم..
بغض کرده بود. میدونست که دخلش اومده. وی خیلی عصبی بود.
وی با عصبانیت دستای کوکی رو پرتاب کرد و غرید: آروم بگیر توله!



گزارش تخلف