دست فروش کتاب
به مترو که رسیدم چشمم خورد به دستفروش کتاب، به سهم خودش کار خلاقانهای میکرد.
داد میزد میگفت هیچ موقع نمیتوانید از اقیانوس زندگی رد شوید مگر آنکه چشم بر ساحل ببندید...
به مترو که رسیدم چشمم خورد به دستفروش کتاب، به سهم خودش کار خلاقانهای میکرد.
داد میزد میگفت هیچ موقع نمیتوانید از اقیانوس زندگی رد شوید مگر آنکه چشم بر ساحل ببندید...
نظرات