(کپ) یکی دیگه از نوشته ها با موضوعی که سارایی بهم پیشنهاد داده بود :)))

۲۱ نظر گزارش تخلف
Sunniva  (off)
Sunniva (off)

/سکوت شبانه در انتهای راهرو/
بعضی شبا، وقتی همه خوابن و خونه توی سکوت فرو رفته، به آخر راهرو خیره میشم. نمی‌دونم چرا، ولی همیشه حس می‌کنم یکی اونجا وایستاده. نه اینکه واقعاً ببینمش، فقط یه حسه... یه حس عجیب که نمی‌ذاره چشم از اون تاریکی بردارم. چند بار حتی تا نصفه‌های راه رفتم که باهاش حرف بزنم. انگار یه چیزی توی دلم می‌گفت اونجا یکی هست که منتظرمه. یکی که شاید سال‌هاست می‌شناسمش، ولی هیچ‌وقت ندیدمش. اما هر بار که نزدیک‌تر میشم، ترس هم باهام میاد. یه ترس سرد و آروم که دور قلبم می‌پیچه. دلم می‌خواد ازش بپرسم کیه، چرا هر شب اونجاست، چرا فقط وقتی همه خوابن پیداش میشه. ولی از جوابش می‌ترسم. از اینکه شاید واقعاً صدایی از اون تاریکی بلند بشه. گاهی حس می‌کنم اون آدم، اصلاً یه آدم نیست. شاید یه تیکه از خودمه که سال‌ها پیش یه جایی جا مونده. یه نسخه از من که هنوز توی خاطره‌ها زندگی می‌کنه. همون دختری که زودتر از سنش غمگین شد، زودتر از سنش فهمید بعضی آدما نمی‌مونن و بعضی آرزوها هیچ‌وقت به واقعیت تبدیل نمی‌شن. هر شب به خودم میگم امشب تا آخر راهرو میرم. امشب ازش می‌پرسم کیه. امشب دیگه نمی‌ترسم. ولی وقتی به تاریکی نزدیک میشم، همه شجاعتم گم میشه. فقط می‌ایستم و نگاه می‌کنم. و بعضی وقتا قسم می‌خورم که اونم داره نگاهم می‌کنه. نه با چشم، نه با صورت... فقط با یه حضور نامرئی که توی سکوت نفس می‌کشه. بعد باد آرومی از پنجره رد میشه، پرده تکون می‌خوره و من سریع برمی‌گردم به اتاقم. می‌رم زیر پتو و سعی می‌کنم به چیز دیگه‌ای فکر کنم. اما قبل از اینکه خوابم ببره، آخرین چیزی که از ذهنم رد میشه اینه: «اگه یه شب واقعاً تا آخر راهرو برسم... اونجا چی منتظرمه؟»

نظرات (۲۱)

Loading...

توضیحات

(کپ) یکی دیگه از نوشته ها با موضوعی که سارایی بهم پیشنهاد داده بود :)))

۱۵ لایک
۲۱ نظر

/سکوت شبانه در انتهای راهرو/
بعضی شبا، وقتی همه خوابن و خونه توی سکوت فرو رفته، به آخر راهرو خیره میشم. نمی‌دونم چرا، ولی همیشه حس می‌کنم یکی اونجا وایستاده. نه اینکه واقعاً ببینمش، فقط یه حسه... یه حس عجیب که نمی‌ذاره چشم از اون تاریکی بردارم. چند بار حتی تا نصفه‌های راه رفتم که باهاش حرف بزنم. انگار یه چیزی توی دلم می‌گفت اونجا یکی هست که منتظرمه. یکی که شاید سال‌هاست می‌شناسمش، ولی هیچ‌وقت ندیدمش. اما هر بار که نزدیک‌تر میشم، ترس هم باهام میاد. یه ترس سرد و آروم که دور قلبم می‌پیچه. دلم می‌خواد ازش بپرسم کیه، چرا هر شب اونجاست، چرا فقط وقتی همه خوابن پیداش میشه. ولی از جوابش می‌ترسم. از اینکه شاید واقعاً صدایی از اون تاریکی بلند بشه. گاهی حس می‌کنم اون آدم، اصلاً یه آدم نیست. شاید یه تیکه از خودمه که سال‌ها پیش یه جایی جا مونده. یه نسخه از من که هنوز توی خاطره‌ها زندگی می‌کنه. همون دختری که زودتر از سنش غمگین شد، زودتر از سنش فهمید بعضی آدما نمی‌مونن و بعضی آرزوها هیچ‌وقت به واقعیت تبدیل نمی‌شن. هر شب به خودم میگم امشب تا آخر راهرو میرم. امشب ازش می‌پرسم کیه. امشب دیگه نمی‌ترسم. ولی وقتی به تاریکی نزدیک میشم، همه شجاعتم گم میشه. فقط می‌ایستم و نگاه می‌کنم. و بعضی وقتا قسم می‌خورم که اونم داره نگاهم می‌کنه. نه با چشم، نه با صورت... فقط با یه حضور نامرئی که توی سکوت نفس می‌کشه. بعد باد آرومی از پنجره رد میشه، پرده تکون می‌خوره و من سریع برمی‌گردم به اتاقم. می‌رم زیر پتو و سعی می‌کنم به چیز دیگه‌ای فکر کنم. اما قبل از اینکه خوابم ببره، آخرین چیزی که از ذهنم رد میشه اینه: «اگه یه شب واقعاً تا آخر راهرو برسم... اونجا چی منتظرمه؟»